از آن روزها


یاد آن روزها و سادگی هایش بخیر.

آن روزا که مهاجر بودیم و اینجا جنگ بود. فقط همین را میدانستم که جنگ است. کی با کی اش را بابایم میدانست. هر چند وقت یک بار متوجه حرفای خصوصی پدر و مادر میشدم که درباره برگشتن حرف میزدن. مادر همیشه کمی نگران میشد. بعد وسایل خانه را حراج میکردند که برمیگردیم افغانستان. من همیشه نگران عروسکهایم بودم که آیا مادر اجازه میدهد آنها را باخود ببرم یا نه.

تصوری که از افغانستان داشتم مثل شهر زاهدان ایران در آن زمان ها بود آن هم در هوای بسیار گرم تابستان. شاید از آن هم بدتر. تصوری از خانه و کوچه نداشتم از دوست و همبازی، از مدرسه و پارک هم. همیشه از مادرم می پرسیدم که قاشق ها را هم با خودش می برد؟ می ترسیدم که قاشق نباشد انجا و من بدون قاشق غذا نمی خوردم

مجاهدین آمدند!

این همان وقتی بود که ما جدا تصمیم به بازگشت به وطن داشتیم. باز جمع و جور کردن وسایل و رفتن و دلهره ها و نگرانی ها…

ناگهان همه چی تغییر کرد.

پدر هر شب با رادیوی کوچکش اخبارهای خارجی درباره افغانستان را دنبال میکرد. شب ها بیشتر به فکر بود. آرزوی دیدار پدر و مادرش بعد از بیست سال، با اخبار شبانگاهی هر شب محالتر میشد.

بازی های سیاسی جدید با سرنوشت افغانها یکبار دیگر جان گرفت و ما همچنان مهاجر ماندیم تا پانزده سال دیگر!

سیاست داخلی به داخل خانه ها کشیده شد. مسعود سیاف ربانی مزاری گلبدین… احزاب مختلف،جمعیت اسلامی، اتحاد، وحدت، حرکت …

جنگ بین خانه ها و خانم ها و بچه ها و برادر با برادر، پدر با پسر در گرفت. یکی همنژاد و هم مذهب با دیگری وصلت نمیکرد که حرکتی است یا وحدتی، بچه های افغانی در مدرسه ها با بچه فامیل هایشان که پدرشان در یک حزب دیگر بود دوست نمیشدند.

از افغانستان میامدند خروارها پول و کمک های مردمی را جمع می کردن به نام حزب و جنگ و در اصل برای برادر کشی.

چند نفر کله گنده هایشان یاد میدادند به زنها که برن پای سخنرانی رییس حزب مخالف بشینن و اخر جلسه تخم مرغ و گوجه فرنگی و اشغالشان را پرت کنن به سر و صورت سخنران( این اتفاق کاملا واقعی است و چقدر پست فکر میکردند، و با آن کارها نباید جز این سرنوشت چیز دیگری انتظار داشت)

بچه ها را جمع می کردند تو خیابانها تا فحش، تحت نام شعار نثار مثلا دشمنانشان کنند.

روزی که بابه مزاری شهید شد.

شبی که شهید شد پدرم بسیار گریست.

ولی جای تاسف این است که بیشتر مردم به انسان بودنش و قتل وحشیانه یک ادم فکر نمیکردند. موافقین ناراحت بودند که رهبر حزب وحدت مرده، مخالفین خوشحال بودند و سرور به پا میکردند حتی هزاره هایی که طرفدار حزب حرکت بودند( نفاق تا این حد ریشه زده بود بین ملت)

شاید دلیلم قانع کننده نباشد اما فرق هایی که او با بقیه همقطارانش دارد این احساس را در من ایجاد کرده که برایش ارزش قایل باشم.

او کسی بود که با قیام خود اعتامد بنفس و عزت را مردم هزاره ای که جزیی از این سرزمین بودند اما انگار کسی دوست نداشت باشند را زنده کرد.

مردمی که شصت فیصدشان را عبدالرحمن ملعون در زمان حکومتش قتل عام کرد و به عنوان برده فروخت و از سرزمین هایشان راند که تا دیر زمان آنها تنها نظاره گر تاریخ و سرنوشت های بدتر و بدتری که حاکمان پی در پی افغانستان برایشان ترسیم میکردند باشند.

و اگر گاهی هم فرصت اعتراض به زخم های کهنه شان که نسل به نسل به عنوان پست ترین قشر جامعه با خود داشتند، پیدا میکردند. بدنشان قطعه قطعه میشد و در چهار گوشه شهر آویزان می شد تا درس عبرتی باشند برای دیگران که دیگر عبدالخالقی جرات ظهور پیدا نکند.

و همین تنها دلیلی است که بودنش و خودش و یادش را دوست دارم.

بیست و دوم حوت یاد روز شهادتش گرامی.

Advertisements

4 دیدگاه برای «از آن روزها»

  1. خیلی خیلی خوب آغاز کردین. صداقت همواره بر جذابیت نوشته میافزاید این متن اندکی ازین امتیاز برخوردار بود. یاد از شهید مزاری هم بجا بود. من اگر بجای شما میبودم با همان زاویه اولی ادامه میدادم و احتمالا درآن صورت سالروز 22 حوت بگونه تازه تری تجدید میگردید. روزت خوش من هم شما را به پریس کلب اقتصادی دعوت میکنم لطفا تشریف بیاورید

  2. سلام عمه جان
    امیدوارم حالتان خوب باشد.
    بعد از ده ما توانستم به وبلاگتان سر بزنم.
    راستی عجب عکسی کذاشتی مرا یاد یاد محل زادگاهم انداخت.
    در محل ما یک جای بود در فصل پائیز میرفتیم تا غوجور جمع کنیم(امید وارم بدانید غوجور چه هست) این عکس شما مرا یاد انجا انداحت.
    به هرحال هرجا که هستید موفق باشید.

  3. عمه جان سلام!
    نوشته ات را خواندم، خوبش بود. فقط در این آخر فکر کنم اگر منظور تان بیست و دوم دلو باشد که سالگرد نسل کشی هزاره ها در افشار است. سالگر بابه 22 حوت است. یعنی یک ماه بعد تر.
    در ضمن مزاری به عنوان یک استثناء تاریخی در تاریخ ما پدید آمده است و امروز چقدر احساس محرومیت می کنیم نسبت به داشتن او. …..

  4. اوه چه اشتباهی متشکرم از یاد اوری الان درستش می کنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s