برای سمیه، خواهر عزیزم


مادرم هم هنوز که هنوز است آرزوی داشتن یک دختر را دارند. همه ما جمیعا متفق القول (عربی شد :دی) به این نتیجه رسیده ایم که وجود یک دختر خوشگل و نازنین، جمع صمیمی ما را تکمیل می کند. خب چه می شود که آخر لیست حمید، امید، احمد و محمد یک نام دخترانه هم اضافه شود؟

از میان برادرانم، من ماجراجوتر از همه از آب در آمدم. ۷ سال شد که به دور از خانواده زندگی می کنم. مستقل و تنها. بدون اینکه در این مدت حتی یکبار هم یکی از اعضای خانواده را دیده باشم. دلسنگ نیستم، اتفاقا پر از احساسات هستم و دل دارم اندازه یک …

*****

دیروز مریض شده بودم، زمین گیر بودم و مرا به شفاخانه برده بودند. سه ساعتی آنجا بودم و سرم وصل کرده بودند به بدنم و خلاصه تحت تداوی دکتر بودم. بعد هم مرا آوردند به خانه و از من پرستاری کردند و بعد از ظهر سرم دوم را وصل کردند و به قول معروف حسابی مواظبم بودند. اما کی؟ خانواده ام که نیستند، یعنی آنها در افغانستان نیستند و از حال و روزم خبر ندارند. اما دیروز این سمیه بود که مثل یک خواهر واقعی آمد ببیند چه شده است. نگرانم شده بود و به دنبالم به شفاخانه آمده بود. بعد از آن هم مرا به همراه مرتضی به خانه آوردند و سرم دوم را هم زدند. حتی کریم بنده خدا را هم خبر کردند و او هم از وظیفه اش مرخصی گرفته و خودش را رساند. خلاصه کلی محبت کردند و مثل خواهر، برادر و شوهر خواهر واقعی از من مواظبت کردند. سمیه تا بعد از ظهر پیشم ماند و بعد از کلی اصرار که مرا با خودش به خانه شان ببرد، و وقتی دید که نمی توانم بروم، رفت اما بازهم احوالم را می گرفت تا مطمئن شود سرم تمام شده و حالم بهتر است…

*****

اواخر سال ۸۷ بود فکر می کنم و یا اوایل ۸۸ که به یک نقطه پوچ از زندگی رسیدم. به همان جایی که خیلی ها رسیده اند. ۱۹ سالم بود و به همه خواسته هایم رسیده بودم. در دومین دانشگاه بزرگ کابل دانشجو شده بودم، انگلیسی را کامل یاد گرفته بودم، کار داشتم، به قول آنطرفی ها Geek و به قول خودم کرم کامپیوتری شده بودم و خلاصه دنیایی داشتم برای خودم و خوشحال از اینکه خیلی ها مرا می شناسند و خیلی ها حتی مرا الگو قرار می دهند برای حرکت شان به سوی آینده. همین ها باعث شد تا به یک پوچی محض برسم. با خودم بگویم، خب که چی؟ حالا که به این همه خواسته ات رسیدی، قرار است چه اتفاقی بی افتد؟ خلاصه کنم، زندگی برایم تلخ شد یک مرتبه. افسردگی حاد گرفتم، از نوع حاد خیلی حاد.

همان اوایل افسردگی بود فکر می کنم، که حتی مدتی را هم به کشیدن مواد مخدر رو آوردم. نه از روی ندانم کاری و جهالت، بیشتر از روی فلسفه ادامه زندگی بود و رسیدن به یک آرامش عفیونی. شاید خواندن کتابهای صادق هدایت باعث اش شد و شاید هم فقط خواندن یک داستان از هدایت. شاید همان داستان که پاراگراف اولش اینطور شروع می شود: “در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد…” بوف کور را می گویم.

تمام زندگی ام شده بود فکر های مالیخولیایی و فرار از واقعیت. در آی تیان می نوشتم و در اینترنت زندگی می کردم. در واقعیت حتی نام خودم هم برایم تهوع آور بود. چه اسمی. امید؟ یعنی که چی؟ امید به چی؟

*****

همان اواسط افسردگی حاد بود فکر می کنم، همان موقع ها که وبلاگ نویسی خورد و خوراکم شده بود. با وبلاگ عمه سنگری آشنا شدم. سمیه رضایی در آن می نوشت و هنوز هم می نویسد. مطالبش را دنبال می کردم و همیشه به وبلاگش سر می زدم. چون انصافا خوب می نوشت و به آدم روحیه می داد. در همین رفت و آمد های مجازی بود که کم کم با هم بیشتر آشنا شدیم و به من روحیه داد. یادم می آید حتی یک بار در وبلاگش مسابقه مثبت اندیشی بین خودش و من راه انداخت و از خوانندگان وبلاگ خواست که قضاوت کنند. قضیه از اینجا شروع شد و به اینجا رسید (روی اینجا ها کلیک کنید و نظرات را بخوانید). در آن مسابقه مثبت اندیشی من خیلی چیزها یاد گرفتم و از آن به بعد هم هر چه بیشتر با سمیه آشنا می شدم وضعیت روحی ام بهتر می شد. دختری که در اوج مثبت اندیشی به سر می برد، لیسانسه فزیک از دانشگاه هرات، دانشجوی زرنگ، با تجربه و البته نترس و با جنبه. خلاصه کم کم برایش در گفت گو های تلفنی و چت گفتم که در چه وضعیتی هستم و خانواده ام کجا هستند و حالا چه اوضاعی دارم.

این قضیه بر می گردد به دو سه سال پیش، زمانی که واقعا نیاز به یک همدم داشتم، حالا چه همدمی بهتر از خواهر آدم. خلاصه سمیه که هم باتجربه تر از من بود و هم سن و سالش بیشتر بود، خیلی کمکم کرد. کمکی که شاید یک خواهر واقعی هم برای برادرش نکند. بارها گفته ام، که شاید اگر سمیه نبود من دیگر به زندگی ادامه نمی دادم. اما سمیه یک بار دیگر به من فهماند که می توانم زندگی کنم و خوب هم زندگی کنم. ما به هم نزدیک تر شدیم و کم کم با خانواده سمیه آشنا شدم. با مرتضی برادرش آشنا شدم که حالا شده برادرم، حسن شان را شناختم که بچه زرنگی است مثل خود سمیه، نرگس خواهر کوچکتر سمیه را شناختم که با هر اس ام اس که برایم می فرستد از شدت اعتماد به نفس اش احساس می کنم خانه ام می لرزد. حالا کریم (شوهر سمیه) هم به جمع این همه آدم مستعد و با اعتماد به نفس اضافه شده و جمع شان را تکمیل کرده است. به داشتن تک تک این عزیزان افتخار می کنم که حالا من هم شدم جزء خانواده شان.

از اینکه حالا یک خواهر واقعی دارم، خوشحالم و پر از انرژی مثبت…

نویسنده : امید حق بین

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s