قدرت فکر


از زمانی که من شروع کردم به زندگی شادمانه با فکر مثبت حدود شش یا هفت سالی می گذرد یادش بخیر اولین کتابی که خواندم همین قدرت فکر بود کتابی که تا هنوز هم می خوانم و به آن نیاز دارم خدا به اقای جوزف مورفی خیر بدهد که این کتاب را نوشت.

حرف از قدرت فکر امد خواستم که برای شما از یک نکته مهم که تجربه شخصی من از مطالعه این کتاب است بگویم

تصویر ذهنی! حتما شنیده اید نه؟

بله هدف یا ارزویی را که می خواهی واقعا به ان برسی و فکر می کنی به ان نیاز داری، شروع کن به عشق ورزیدن به آن با این تصور که همین حالا به این هدف ات رسیده ای و همه چیز تمام شده . احساست را برای خودت بازگو کن و ایمان داشته باش که کائنات  در چنین حالتی ارزویت را محقق می کند

مهم ایمان است و اعتماد بنفس ، امید و عشق و دیگر هیچ!

همیشه این کار را میکردم اوایل که خیلی عجول و مبتدی بودم انتظار داشتم که به زودی به نتیجه برسم و وقتی طول میکشید ناامید می شدم و به این ترتیب فرصت را یا از دست می دادم یا که به تعویق می افتاد. تنها نکته مهم در موفقیت من این بود که پشتکارم را از دست ندادم حالا یک آدم حرفه ای در زمینه تصویر ذهنی و عبارات تاکیدی و گرفتن نتیجه ی دلخواه شده ام .

حرف من با شما خواننده عزیز این است که اگر تا حالا این کار را نکردید فرصت را از دست ندهید یک هدف را انتخاب کنید برایش تصویز ذهنی با جزییات بدهید و هیچ وقت هم ناامید نشوید بدانید که خیلی وقتها که آدم از ادامه راه خسته می شود و درست زمانی که می خواهد بیاستد شاید موفقیت در یک قدمی او باشد. همین قدم ها را از دست نباید داد

راستی زمان تصویز ذهنی بهتر است که قبل از استراحت باشد و خوب است که همیشه در یک ساعت معین باشد این یادتان نرود

( این روزها سرم خیلی شلوغ است بعدا سر فرصت برایتان تعریف خواهم کرد که کجا بودم)

 

Advertisements

20 دیدگاه برای «قدرت فکر»

  1. سلام عمه جان
    از ما غریب بیچاره ها غربت زده بخت بر گشته خبر نمیگیری!

    من جدیدا» به این نتیجه رسیدم که:
    اگر صبر کنی آخرش مرگ است.
    نه ببخشید اشتباه شد
    میخواستم عرض کنم که در زندگی هر چیزی که باعث توجیه عقب ماندگی بشود باید بر طرف کرد
    مانند خود من: تمام بی عرضگی هایم را به پای هجرت وغربت میگذارم.

  2. سلام دوباره عمه

    اول من آمده بودم

    دوم خدا رحم کرد کدام چپلق در کنار تان نبود وگرنه نزدیک ترین نفر به شما فدایی من میشد!

    سوم اگر این تضاهرات به خاطر ما!!! مهاجرین است که بعید میدانم!
    ما چنین مهربانی وحمایت را نمیخواهیم بگذارید به درد خودمان بیمیریم.
    عمه جان حس ناسیونالستی تان قابل تقدیر اما خواهشمندیم پا از روی گرده ای ما ها بردارید.
    مگر نمیدانید رئیس خبر گزاری آوا فرموده اند:
    وضعیت اقتصادی وسیاسی مهاجرین در ایران عالی است.

    اینکه دوستان جمع نمیشوند همش تقصیر «امید» است! من بی گناهم

  3. سلام جان!
    اول می خواهم خدمت آقای میرافغان عرض کنم که این آقای رئیس خبرگزاری که چنان فرموده اند یکی از آنهایی است که برای ایران در کابل کار می کند. هم او بود که چند بار برای ایران تظاهرات سمبولیک را اجرا کرد!!!!
    هم او بود که از ایران برای یک تظاهرات روز قدس که در افغانستان زیاد طرفدار ندارد را در بدل پنجاه هزار دالر امریکایی از ایران گرفت! (این موضوع را نزدیکان آوایی ما با ما در میان گذاشتند.)
    شما هم بهتر است زیاد حساسیت نشان ندهید.
    و
    رضایی عزیز،
    شما از کدام رشته فارغ شده اید؟ من یا یادم رفته یا شما نگفته اید. که این دومی اش بیشتر مقرون به حقیقت است!
    و دیگر اینکه از این موج مثبت دمیدن تان بر روان خوانندگان وبلاگ تان زیاد سود برده نخواهم توانست… من چند سال قبل از این کار ها می کردم ولی به طور غیر حرفه ای، و از آن نتیجه ای عایدم نگردید…
    ببخشید از اینکه زیاد منفی بافی می کنم.
    بدرود

  4. ببخشید، این «را در بدل» را حذف نمایید.
    درستش این است: هم او بود که برای یک تظاهرات روز قدس که در افغانستان طرفداران زیاد ندارد، از ایران پنجاه هزار دالر امریکایی گرفت!
    من نوشته هایم را ویرایش نمی کنم… همیشه همین طور است…
    بخشش لطفاً

  5. درود بر تو ای عمه گرامی
    با این تصویر ذهنی ها. یک کلاس برای ما هم بزار که یکم تصویر ذهنی مان قوی شود.
    باهات موافقم: به قول انیشتن که » آنچه در مغزتان می گذرد جهانتان را می آفریند»

  6. سلام عمه گل!
    ملک رفت و بعد از برگشت به خواب چندین لایه رفت تا مرگ بسراغش رسید و آنگاه گل پری نفس کشید؛ اما شما از این ماجراها بی خبر! با اینکه چند بار در خانه تان دق الباب شد ولی صدای نیامد. فکر شد که شاید این در بروی این کوبنده، تخته باشد.
    از نوشته های تان استفاده کردم.
    من چند سال پیش- زمانی که صنف 11 و 12 مکتب بودم، نوشته های آنتونی رابینز را می خواندم(مجموعه بسوی موفقیت). خیلی عالی بودند و همین گونه تذکرات داشت. اما متاسفانه کمتر عملی میکردم.
    سبز و موفق باشید عمه جان.

  7. امشب برای صدمین بار دلم گرفت

    دلم گرفت

    بی انکه ستاره ای در سوگ آسمان باشد

    من در کویرم

    در کویر احساس

    بوته های خشکیده احساس من

    به مثابه های خار های زهر اگین هستند

    که بر هر جنبنده ای می تازد

    وای-وای-وای

    هوا چقدر خوب است

    در اوج بهار هستیم

    و شعر هایم را مینویسم پاییزی

    امید دارم

    زمستانی نباشد!

    و شعله های که تا امروز میسوختند

    خاموش شوند

    امروز برای صدمین بار

    به صد ها دختر محله مان خواهم گفت

    ببخشید

    و به صد ها رفتگر و بقال و گچ کار

    تو ضیح دادم

    که دیوار بی پی نیست

    و شرط عقل است

    امروز مادرم برای صدمین بار گریه کرد

    گریه ای از جنس آب

    آهی کشید : دلچسب

    و برای صدمین بار بوسید مرا

    بی منت

    من درافق امید می مانم

    بی انکه ستاره ای باشد

    یا پرنده ای

    من در افق امید می مانم

    به عیار 18

    سفید خواهم شد

    سفید و سفید تر

    بر سیاهی غلبه نخواهم کرد

    و قدم به سوی خانه دعا فروش محله مان خواهم گذاشت

    از اکسیر زمان او میخرم

    هندوانه ای خواهم بخشید به او

    که شبا نگاهان بخورد و بخندد

    چابلوسانه بگویید

    از مرد سنگ وآب

    من میروم

    میروم به ازدحام شهر

    به شلوغ ترین کیوسک تلفن شهر

    تلفنی خواهم زد به معشوقه بی تلفنم

    فریادی سر خواهم داد

    که گوش همه شهر کر شود

    من میروم به بزرگترین مرکز خرید شهر

    سلام خواهم داد

    به صندوقدار

    خواهم خندید

    به مردمانی که جای مشت و لگد بر صورتشان هست

    وعینک بر چشم دارند

    از پشت عینک هایشان میبینند

    چه زیبا دنیا را

    به صمیمیت این ازدحام وشلوغی

    یک ساز دهنی میگیرم

    می نوازم غمگین

    در حضور پسران مست و دختران شوریده

    و نشان خواهم داد که اکسیر زمان هیچ نیست

    جزء خاموشی

  8. سلام خدمت عمه عزيز
    به نظر من هركس هرطوري كه فكر كنه زندگي مي‌كنه!!‌ يا به قول يكي از بزرگان كه يادم نيست كي بود: حال ما نتيجه افكار ما در گذشته است.

  9. سلام. ای ول. خوش میاد حده اقل حرفه ای شدی. من درست اواخر زمستان سال 85 بود که یه همچین کتابی رو خوندم. اما کتابی که من خوندم، داستان کیمیاگر بود و دومین کتاب هم نوشته ی دیل کارنگی بود که استارت کار رو زد. شکر خدا من هم احساس میکنم زندگیم رو واقعا عوض کرد.
    موفق باشی

  10. سلام عمه محترم!
    مطلب جالبی نوشته ای منم این کتاب از یکی از دوستان خوبم گرفتم مطالعه کردم کتاب جالب است. دوستی محترم که مثبت اندیش هم بود با اتکا به همین کتاب ها دنبا هدف زندگی بود و برای فکر میکرد همان که میخواهد همان خواهد شد حتی میگفت برای رسیدن به او چهل روز دعا خوانده است که به اعتقاد کامل ایشان هرکس اون دعارو بطور دوامدار چهل روز بخواند به هدف که میخواهد میرسد اما اخرش اینطوری نشد یا ایشان درست دعا نخوانده بوده یا به قدرت فکر اعتقاد نداشت شاید هم داشت شاید هم خیلی عجله کرد و الا میرسید شاید هم الکی بود نمیدانم.بهرحال امیدوارم شما همیشه موفق باشید

  11. سلام عمه….
    یک زمانی ، آن موقع ها که شوق به زندگی داشتم و فکر میکردم باید زندگی کنیم ….دنبال این کتابها بودم..آنتونی رابینز، وین دایر، برایان تریسی،..ولی الان چه قدر مضحک به نظر میرسن…اصلا اعتماد به نفس داشته باشی که چی بشه؟ نهایتش موفق میشی ، خب بعدش چی میشه؟ بعد موفقیت دیگه چی هست که باید دنبالش بود؟ قانون جاذبه ، کائنات و همه را باور دارم چون علم از سنخ حقایق هست ، اما خب به چه دردی میخوره؟ آخرش به کجا باید برسیم که الان نرسیدیم…در یک جهان راکدی هستیم که فکر میکنیم در حال تکاپو و حرکتیم ، حرکت هم میکنیم اما نهایتا به نقطه اول میرسیم یعنی در حقیقت هیچ حرکتی نبوده و نیست….اصلا شاید خود ما هم نباشیم و فکر میکنیم که هستیم و بالاخره می فهمیم که نیستیم…اصلا این جهانی که نامش جهان هستی هست ، همان نیستی هست منها در شکل دیگر….همه این چیزهایی که اطراف ما را گرفته علم ، هنر،سیاست همه و همه چیز فقط و فقط جنبه ی سرگرمی دارند و بس، هیچ چیز حقیقت محض نیست ، هیچ چیز وجود عینی ندارد،همه چیز کره ای هستند تو خالی که ما به پوسته ی آن چنگ زدیم و حتی اگر هم موفق شویم که پوسته را بشکافیم نهایتا به نیستی میرسیم….هیچ چیز تازه نیست، حرف جدیدی برای گفتن ندارد، همه چی حتی خود ما، بی محتواتر از آن چیزی هستیم که فکرش را میکنیم،اصلا چیزی وجود ندارد….

  12. عمه جان اگر ممکن هست ، قسمت رایانامه را از بخش نظرات حذف کن ، چون فقط یه ایمیل قرضی دارم که به آن هم سر نمیزنم…

  13. وای خدا
    عمه چرا جواب این ارغند رو نمیدی؟
    میترسم بلای صادق هدایت سر این بیاد
    یا که مث نیچه اول دیوونه بشه
    بعدش هم خود کشی!

  14. سلاممممممممممممممم
    راستش اين خيلي خوبه اما بايد اول بهش اعتقاد داشته باشند البته در قدرت انديشه و اراده شكي نيست و فكر ميكنم اينم راهي است براي رسيدن به همين قدرت حالا با تئوري هايي خاص
    موگوم عمي تو كي ايقس حرفه اي شدي يكم د جاي ازمه هم از كاينات موفقيت طلب كو چون د قول شاگرد تنبلا كاينات قد از مه لجه

  15. من که به این حرف هیچ اعتقادی ندارم چون هر دفعه امتحان کردم انهم با صبرو حوصله ی زیاد نتیجه عکس بود و دیگر هیچ!
    البته شایدکاینات باما قهرندو خود بی خبریم؟؟؟

  16. همين حرفها كه خودت با اين جديت زدي صدقي بر ادعاي من است نه تو
    چون كه به نيستي نرسيدي پس نگو كه نيستي نيست! اين حرف تو خودش يعني نيستي است!مگه نه؟ پس اگر نيستي اي كه هنوز نديدي است چطور هستي را با اين همه نشانه هايش نمي بيني ؟ اگر يه بار ديگه هدايت بخواني …تو ميرسم
    تو كه هنوز حركت نكردي از كجا مي داني كه اخرش به اولش مي رسي؟
    مي داني من برايت خوشحالم چرا كه همه چيز از انكار از نا اميدي شروع مي شود انقدر نااميد مي شوي كه خودت خسته مشي بعد يا كه مثل هدايت جرات مي كني يك پايان بسازي و يا هم چونكه جرات اش را نداري با همان انرژي كه جمع شده شروع مي كني به زندگي و ان وقت ارغند است كه مي درخشد
    ادامه بحث بماند در برنامه بعدي
    به هر حال من كه سر حرف خودم هستم اگر حتي تمام عالم انكار كند چرا كه من راه درست مثبت انديشيدن را اموختم ( تشكر از خدا جون كه كمكم كرد ) وهمه اين حرفها كه ميگويم برايم اتفاق هم مي افتند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s