اولین دیدار (بخوانید خوشحال میشوم)


چند روز پیش که به دیدن استادم که الان رئیس  اداره عالی نظارت بر تطبیق استراتژی مبارزه با فساد اداری هستند رفتم یاد گذشته کردیم و من دوباره آن انرژی را در خود زنده کردم به این فکر افتادم که درباره افراد که نقش های مهم در زندگیم دارند بنویسم

به شما پیشنهاد میکنم که اگر به وبلاگم سر زدید حتما این مطلب را بخوانید

تازه تاسیس شده بود صنف ها هم تازه شروع شده بود اما هیچ چیز بوی تازگی نداشت. صنف ها کهنه و خراب؛ میخ چوکی ها بیرون آمده بود دسته هاشان شکسته وقتی می نشستی صدای قریچ قریچ شان بلند میشد بعضی ها آهنی و بعضی ها چوبی بود ؛تعجبم این بود که چطور چوبی هایش از دوران جنگ جان سالم به در برده بودند؛اتاق ها تاریک بود اما دو تا پنجره بزرگ داشت که همه ی امید به نور بودند یک لامپ 80 که فقط اطراف خودش را مثل یک کرم شب تاب روشن می کرد از وسط سقف آویزان شده بود. یک تخته سیاه گچی کهنه که رویش یک تخته سفید بزرگ نصب شده بود. از 2 طرف هم نور میخورد فقط وقتی وسط تخته نوشته می شد صدای جیغ و فریاد دانشجوها را نمی شنیدی همه چیز کاملا آماده بود تا به تو جنگ را یاد آوری کند حتی به کسی که هرگز جنگ را از نزدیک ندیده بود! ساختمان وسط یک باغ بود پراز درخت و بوته های سبز که سالها دست باغبانی آن را لمس نکرده بود ؛فقط یک شیر آب در آن محوطه پیدا میشد؛روی حیاط محوطه هم چندین چادر بر پا بود که شاگردان مکتب داخل آن روی خاکها می نشستند بعضی چادر ها هم چوکی داشتند !!! اما بچه های مکتب فقط از بازی ایست پلیس شان در ان محوطه بزرگ که چندین برابر حیاط خانه شان بود لذت می بردند؛وقتی هم که از وسط بازی شان می گذشتی با احترامی شاید همراه با حسرت راه را برایت باز میکردند؛آرزوی اینکه یک روز مثل ما دانشجو شوند و از زیر چادرها به آن قصرهای تاریک و بزرگ منتقل شوند وبه جمع معلمین انجینیران و یا اقتصاد دانان کشور ملحق شوند هر روز با دیدن دانشجویان در دلشان زنده می شد؛روز اول که به دیدن مثلا فاکولته رفتم و با این صحنه ها روبه رو شدم برای من که تازه از ایران آمده بودم وحشتناک یا فاجعه بود؛اما من به هدف می اندیشیدم من برای موفق شدن و پیروزی زندگی می کردم وضع کلاس برایم مهم نبود به آینده ی روشنی که در انتظارم بود می اندیشیدم آرزوهایی که دیگر تحقق شان در ایران؛سرزمین قفس های خودساخته  برای افغانها؛امکان نداشت. تحقق آرزوهایم را به آسایش زندگی در ایران ترجیح داده بودم نمی توانستم دست از بلند پروازی هایم بر دارم ایران جای پریدن نبود جای حسرت خوردن بود

گاهی دلم میگرفت به آسمان می نگریستم و برای وضعی که برای وطن پیش آمده بود می گریستم وبرای اینکه اگر جنگ نبود چه و چه و چه …. می شد

درس ها کم کم شروع شد اساتید می آمدند خود را معرفی می کردند یکی فوق لیسانس ریاضی داشت یکی لیسانس فیزیک یکی از ایران آمده بود یکی از انگلیس ……

اما این یکی کس دیگری بود ؛مردی با چشمهای بادامی قد متوسط چهار شانه؛ پیراهن سفید آستین کوتاه ؛کراوات دو رنگ؛خودش را معرفی کرد نامش را بزرگ به روی تخته سفید نوشت از مردم هزاره که برای ادامه تحصیل به جرمنی رفته بود بود با دیدن او چنان به سطح بالایی از انرژی منتقل شدم که هر گاه در دوران چهار سال تحصیلم نا امیدی به سراغم می آمد یاد آن روز می افتادم که داکتر راموزی را دیده بودم هنوزهم تمام حرفهایی که روز اول زد یادم است می گفت که در خانواده ای مذهبی به دنیا امده پدرش آخوند بوده و در قریه شان خیلی قابل احترام. گفت که پدرش 2 سال برای اینکه پسرش را از فرستادن به مکتب باز دارد به دولت گوسفند داده تا آنها حسین علی را به مکتب نبرند اما سال سوم مجبور شدند که با رفتنش موافقت کنند. تحصیلات ابتدایی اش را در غور به پایان رسانیده بود از سختی های زندگی در انجا گقت از اینکه یکی از هم صنفی هایش در سرما یخ زده بود و جان داده بود او از هم صنفی مهربانی به اسم زینب هم یاد کرد و ازاینکه آن زمان مردم فکر میکردند زمین بر روی شاخ گاو سوار است و زمانی که خسته میشود زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر می اندازد و زمین لرزه رخ می دهد شاید استاد سختی های زندگی اش را برای این می گفت که خستگی و ناامیدی از آینده را در چشمان دانشجویان می خواند……از تحصیلات عالی اش در دانشگاه هرات گفت و اینکه اولین بار طلوع کامل آفتاب را در هرات دیده بود؛او هم تحصیلات عالی را از شهری که من شروع کرده بودم شروع کرده بود؛از رسومات هزاره ها از وضع زندگی شان در قریه ها گفت از اینکه وقتی مادرش نان میپخته دود بالای اتاق را طوری می گرفته که او و برادرانش مجبور بودند برای دیدن همدیگر سر به روی زمین بگذارند …همه ی حرفهایی که زد یادم است از فرصتی که برایش پیش امد تا به آلمان برود و دکترای فیزیک بگیرد؛از خدماتی که برای اطرافیانش  کرده بود ؛ از خانواده اش ؛ از همسرش که خیلی او را دوست میداشت گفت که برای فرزندانش هم مادر بوده و در زمان مسافرت استاد نقش پدر هم داشته

آن روز درس نداد فقط برایمان حرف زد همه به حرفهایش گوش می دادیم اما من آنها را در قلبم حک کردم از اینکه او استادم بود به خودم مغرور بودم و احساس آرامش و امنیت می کردم با اینکه فقط یک ترم با ایشان درس داشتم اما بیشترین و مهمترین درس های زندگی را از ایشان آموختم.هنوز هم او برایم عزیزترین استاد است و تنها هزاره بودنش دلیل عزت اش نیست؛

گاهی آدمها خواسته و ناخواسته روی همیدیگر تاثیر می گذارند گاهی هم خودمان هستیم که روی اطرافیان مان تاثیر می گذاریم و بی شک ارزش ها و معیار های زندگیمان نیز دراین  تاثیر پذیری و تاثیر گذاری اثر دارد.حالا چهار سال از آن روز گذشته و من عمه سنگری هنوز در را سفر به آینده ی روشن هستم همراه با پیشرفت خود در این کشور چیزهایی تجربه کردم و آموختم که اگر سالها در جای دیگر تحصیل می کردم یاد نمی گرفتم بله همه چیز در حال  تغییر است امروز دیگر دانشگاه هرات آنقدر عوض شده که کسی که امروز انجا را ببیند حرفهای من را که ان بالا نوشتم باور کند اما ای کاش همراه با تغییر ساختمان روح ها افکار اساتید هم متعالی تر  می شد. نه تنها اساتید دانشگاهها  بلکه ساختمان روح همه افراد وطن نیاز به متعالی شدن داردوطنی میداشتیم با مردمی که دیگر تعصب بین شان معنی نمی داشت دیگر کسی به عمه سنگری ها در دانشگاه اتهام تعصب نمیزد؛ کسی از آنها نمی خواست که تعهد بدهد که دربرابر تعصبات مسئولین اعتراض نکند

Advertisements

17 دیدگاه برای «اولین دیدار (بخوانید خوشحال میشوم)»

  1. salam amejan man az aval ta akhare neveshte ha to khandam khaterey khob va amozane bod tashakor movafaq bqshi

  2. سلام عمه عزیز
    کاش مه هم همچین معلم یا استادی داشتوم روز اول دانشگاه هرگز فراموشم نمیشود استاد وارد شد سلام.نامها. شروع درس
    وقتی استادت باهات حرف میزنه در مورد زندگی اینده گذشته ادم انگیزه پیدا میکنه من همیشه احساس میکردم معلمها باید متفاوت باشند
    واقعا لذت بردم
    راستی به روز کردم

  3. سلام عمه جان
    وقتیکه این نام را تایپ میکنم یک احساس خاصی پیدا میکنم(چه نامی است)؟!!!
    بر حسب اتفاق این استاد اکنون یک سایت ندارد بنام راموزی؟
    بشتر نوشته های شمارا خود تجربه کردم(منهای استادخوب)
    وسفر به فرنگ.
    موفق باشید.

  4. عمه سنگری عزیز
    با توجه به مشکلاتی که یک هزاره در کشور با آن روبروست (که نه پشتون نه تاجیک و… آن مشکلات را دارند)، استاد راموزی مسلما دستاورد بزرگی داشته است و برای رسیدن به جایگاه امروزیش مبارزه کرده است اما
    باید بگم متعصب هستی عمه عزیز.
    درسی که ایشان میدادند(منظورم صرف از لحاظ علمی) در حد خواندن نبود همانطور که در یک جلسه نمایندگان گفتم و با برخورد شدیدت مواجه شدم(احتمالا یکی از دلایل دشمنی ما هم در آن سالها!) در وقت نمره دادن هم….. مثلا زحمت نمیداد پنهان کند که به دلیل آشنایی با کاکای ف به او نمره میدهد و این را همین طور که من میگویم او هم میگفت.
    مثال علی و فاطمه (منظور مثالی است که در صنف میزدند بحث مذهبی نشود) و حرکات دست مخصوص آن هنوز هم یادمان است!!!!!!!(تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!)
    من منکر مشقت ها رنج ها و زحماتش نمیشوم و به هر حال هرکسی منبع الهام خود را دارد.
    تو مرا انقدر میشناسی که بدانی تبعیض نژادی مذهبی و … به نظرم احمقانه است، و شاید هم روحم متعالی نشده باشد ولی به نظرم تو نشنالیستی حتی اگر تئوریش را قبول نداری.
    در مورد رمضان بشردوست هم همینطور قضاوت میکنی(نکات منفی را نادیده میگیری)
    امیدوارم از مه ناراحت نشی اگر خیلی ناراحت شدی یادت بیار که مه حرف دلم همو حرف زبانم است … نمیدانستم چطور این نظر را خصوصی بفرستم،
    نتوانستم هم که هیچی نگم!

  5. با عرض سلام به شما هموطن گرامی[گل]
    فرا رسیدن ماه محرم را به شما و طریق وبلاگ شما به تمام مسلمانان جهان تسلیت عزض میدارم.[بدرود][قلب]

  6. سلام بیگم جان عمه سنگری عزیز !
    پست شما به شدت عالی و معرکه بود گرجه در خط 10 در مورد تخته سفید فکر کنم جمله ای فراموش شده که بنویسید.
    در کل مطلب عالی و خوبی بود و بیشتر چیزهایی که استادتان گفته بوده از زندگی و خانواده و سرنوشت خویش برای من نیز چنین رخ دادهایی پیش امد که باعث شد نظرم و دیدگاهم نسبت به زندگی تغییر کند یاد بگیرم که در تنگ ناها امید خود را از دست ندهم سفرهایی که داشتم به ایران ، پاکستان و هند با مردمان مختلف اشنا شدم با دیدگاهای مختلف اشنا شدم تجربیات خوبی هم حاصل کردم سختی ها بسیار کشیدم با نظرات نزدیگ ترین و عزیرترین کسانم مقابله کردم و خودم اینده خودم را ساختم.
    ببخشید سر شما رو هم به درد اوردم
    مطلب عالی بود و دست همچون استاد ها رو باید بوسید که درس زندگی به ادم میدن و تنها به مضامین درسی نمیپردازن …
    راستی عمه با موضوع بدست اوردن ای پی افراد از طریق ایمیل اپم.
    خوشحال میشم سری به وبلاگ من هم بزنی.
    با تشکر
    پسر ورسی
    [گل]

  7. سلام وعرض ارادت

    ایران! برای فغان ها، سراب یامدینه فاضله؟!

    قسمت سوم: دانش آموزان.

    منتظرم[گل]

  8. salam. tashakor az inke mara add kardi va az khandane matalebat khorsand shodam va bishtaro bishtar sar khaham zad. zende bashi.

  9. سلام بر عمع خانوم..

    از طریق وب دوست گرامی خودم جناب محمدی باهاتون اشنا شدم
    ..درباره ی عمع رو خواندم ..برایتان ارزوی موفقیت دارم ..شاد و سلامت و پیروز باشید

  10. سلام
    مطلب قشنگت راخواندم
    مرا به آن دوران برد
    و به یاد خاطرات زشت و زیبا انداخت
    احساس من بعضی جاها مشابه به احساس تو بود
    خبر بگیر ازم بی وفا

  11. سللام دوست خوبم سلام رفیق منم مثل بقیه رفتم تو اون حالو هوا بااین تفاوت که تمام لحطات و سختی هار و باهم بودیم همه مشکگلات رو یه جوری باهم حل کردیم اون روزی که استاد رو برا اولین بار دیدم وباخوشحالی بهت کفتم نگاه هزاره است یادم نمیره یااون روزی که امتحان فیزیک ام رو صد شده بودم و استاد اون توی یک بوشه گذاشت وجلوی همه بچه ها به من داد و من رو کلی تشویق کرد وبرای اینکه شان وافتحار من رو بالا ببره به بچه ها گفت که برام دست بزنند واین من رو مطمین تر کرد هیچ وقت یادم نمیره به من اطمینان دادکه ما برترین ها هستیم فقط باید افسانه شخصی امان را باور کنیم فهمیدیم که
    خوب رفیق من که خیلی دلم براتو ن تنگ شده ازاین راه دور— مت. تو که رفیق دوست زیاد داری اگه یه موقع یاد من هم کردی برایم اف بزار دوستم اینجا برت سسلام ميگن.

  12. سلام عمه من اول از همه به خاطر هزاره بودنت به تو رای دادم و به تو افتخار می کنم، معیارهای بعدی در پله های بعد قرار دارد. وبلاگت را کامل نخواندم ولی یک خواهش کوچک، در مورد عمه سنگری مطلبی بنویس. دستانت را می بوسم دختر شجاع قوم.

  13. سلام عمه
    من به شما افتخار میکنم
    زنده باد فرزندان هزاره که هر گاهی افتخار می آفرینند

  14. سلام …اميدوارم كه در تمام زنده گي ات موفق باشي ما ازنويشته هاي شما يادميگيريم و….متشكرم

  15. با خواندن اين جملات ياد فاكولته و استاد افتادم و اشك از چشمانم جاري شد، واقعا استاد راموزي يكي از جمله بهترين اساتيد كه تا حالا داشتم بوده و هيچ گاهي فراموشم نميشود كه به زبان خود ما حرف ميزد و حرف هايش انگار حرفهاي دل مان بود.

  16. خدا بیامرزه استاد رو دلم خیلی براش تنگ شده

  17. بسیار عالی بود
    احساسات پاکت واقعا قابل قدر است، همینطور که تو به هزاره بودنت میبالی، من هم به هزاره بودنت میبالم، و ترا چراغی تابناک برای نسل بعدی ات میدانم
    سبز و ماندګار باشی سمیه جان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s