کابل اینجاست


چند وقت است که به خاطر یک اتفاق ناگهانی به کابل آمدیم زندگی عجیبی است اینجا . تازه آنجا که این روزها بسیار درگیر هستیم من نتوانستم از وبلاگم خبر بگیرم.اینجا شهر کابل آنقدر شلوغ است و مردم درگیر روزمرگی های زندگی هستند که فکر  نکنم اصلا وقت کنند به خوش یا بدبختی فکر کنند. یاد بوتیمار»پرنده ی غم » افتادم که به فراموشی سپرده شده نه نشانی از بیگم است و نه امید و نه آرزو ! اینجا فقط غم است همان که بودا میگفت اما نه آنچنان که او درک میکرد اینجا غم به یک عادت تبدیل شده . مثل خاک وغبار های سرک ها کسی نه به آن میاندیشد نه برای از بین بردنش کاری میکند. و این بعضی اوقات خوش حالم می کند چرا که کمتر زجرشان میدهد بعضی ها هم اصلا آن را قبول نمیکنند گرچه زندگی شان آن را فریاد میزند.اینجا با اینکه همه با هم اند اما تنها یند.بی کسی اصلا به معنای واقعی اش وجود ندارد.همه بی کس اند اما نمی دانند.یا نمیدانم شاید هم بدانند! اما کاری نمی توانند بکنند شاید بی کسی یکی از قانون های پذیرفتن شهروند شدن در کابل است کسی صدای کس دیگر را نمی شنود مثل دعاهای کمیل که اگر هم صدایش از مسجد بلند شود کسی نمیشنود؛ بی معنا ست فقط برای اینکه بلند گوی مسجد بی صدا نباشد.برای اینکه می ترسند که اگر از مسجد صدایی نیاید یعنی گناه کرده اند! همه جا پر از سرو صدا ؛صدای بوق موتر ها؛صدای دوره گرد ها؛ صدای آن پیرمرد هم که بودا میگفت؛غم می فروشد بین همه ی صدا ها پنهان شده است و این باز کمی خوشحالم کرد اما صداها گویی هرگز معنی «کمکم کن » نمی دهد؛جمله ای که احساس می کنم برای همه مردم این شهر اگر متجلی شود زندگی دوباره است اما انگار اگر درون اش بیدار شود و این جمله را ندا دهد هم کسی نمی شنود. گاهی اگر داخل مینی بوس های شلوغ شهر سوار شوم پشت ترافیک های وحشتناک وقت میکنم با خودم کمکی بیاندیشم تا حالا هزاربار گفتم اینجا مردم در این»شهر غم»های پنهانی به چی فکر میکنند؟ خدای مردم کابل کجاست؟ آیا این ها هم گاهی برای خود آرزویی بالاتر از غبارهای شهر کابل داشته اند؟ شاید آن ها هم داشته اند اما دود ها اجازه رسیدن آرزوهایشان را به خدا نداده اند.بعضی وقتها هم که میخواهم فریاد بزنم کسی درون قلبم ندا میدهد برای که؟ کسی صدایت را نمیشنود اینجا همان جاست که بودا قبلا برایت تعریف اش کرده بود و این فریادم را به سکوتی سنگین مبدل میکند. اینجا جوان ها لباس ها و مدل موهای فرنگی میزنند فقط برای اینکه از آنچه که باید به آن بیاندیشند فرار میکنند از نداهای درونشان بیزارند به ظاهرشان؛به مدل های سال پناه میبرند.اما من می بینم حتی مدل های لباس ها هم با من سخن می گویند اینجا چیزی گم شده ؟ هدف وجود ندارد حتی کسی به خود اجازه بلند پروازی هم نمی دهد. اینجا خدای درون همه به سکوت عادت کرده. اینجا همه گم شده اند همه.اینجا واقعا چیزی گم شده

Advertisements

7 دیدگاه برای «کابل اینجاست»

  1. عمه جان سلام!
    چه توصیف زیبای به امید روزی که مردم ما هدف خود را بشناسند وبه ان فکر کنند
    وپیدایش کنند.
    با تشکر شما هم لینک شدید.
    امید وارم شما هم به هدفتان برسید.

  2. عمه سنگری عزیز
    میدانی تعریفی که معمولا از کابل میشنوم اینست : شهر بسیار کثیف و دودگرفته که اصلا برای زندگی خوب نیست ولی جای خوبی برای پیشرفت کاری است. و در مورد کابلی ها از هر کس که بپرسی میگوید «کابلی های اصلی دیگر در کابل نیستند و اینها همه اطرافیهاستند» انقدر این حرف تکرار شده برایم که فکر میکنم کابلی های اصیل نسلشان مثل نسل دایناسورها منقرض شده…

    این بار که به شهر بیرون شدی با دقت به اطرافت نگاه کن .. از کابل چی مانده؟ از کابلی که زمانی قطب فرهنگی منطقه بوده و دانشگاههایش در منطقه مشهور بودند چی مانده؟ توصیه میکنم حتما به دیدن قصر دارالامان بروی و قصر را بدون جای مرمی بر دیوارها، بدون سقف های فروریخته تصور کن… از آنجا به کابل نگاه کن و تصور کن چطور جایی بوده.در آنوقت بود که من توانستم تصوری ازینکه ما چقدر از دست دادیم داشته باشم.. حقیقت زشتی که من میبینم اینست که از کابل چیزی نمانده. از ما هم چیزی نمانده . اگر ساختمانی ساخته شد اگر تلویزیونی جور شد تصمیمش را افغان ها نگرفته اند. دلم برای خودمان میسوزد . یا در جنگ ها کشته شدن دوستانمان را دیدیم یا در غربت طعم تلخ بی وطنی را چشیدیم.
    جلوی خودم را گرفتم که دیگر ننویسم . ببخش خیلی کامنت طولانی بود آخر میدانی کابل برایم خیلی عزیز است و دیدن آن در این حالت رنجم میدهد.

  3. سلام بسیار زیبا نشته کرده بودید
    کابل دیگر آن کابل قدیم نیست این را از پدرم شنیدم وقتی تازه ز افغانستان امده بود
    گمانم پدرم هم به همان چیزی که شما پی برده اید پی برده بود
    کابل دیگر ان کابل قدیم نیست

  4. سلام
    هر چه پالیدم ایمیل آدرست را نیافتم ، لطفا برای من ایمیل آدرست را بده. تشکر!

  5. کابل شهر دود و غم است.
    این را من بارهای بار شنیده ام. تلخی نگاههای موی زردان، غم نهفته در تبنگ پبرمرد تنها، زنی که تنهایی اش را با ناله آمیخته است تا کسی به دادش برسد… اینها همه ی آن چیزهای است که دیدنش برای آدم غم می زاید.
    خوب بگذریم، ما عادت کرده ایم…
    راستی عمه سنگری در لیست دوستان ما پیوند خورد! شما هم اگر خواستید عمل به مثل کنید، نام وبلاگم را «صدایی در سکوت تلخ» بگذارید.
    بدرود

  6. salam ame sangari va dostan shayad hemeyetan in harf ra shenide bashid ke dar zaman daktar najib kabul uoropa bod bad az 3 dahe jang inqadar ham ke ast kheyli pishraft karde ast man hala dar dubai zendegi mikonam ..on sakhteman hayi ke dar kabul 40 sal pish sakhte shode bo hala dar inja taze az on emkanat estefade mikonad movafaq bashi hach jaye donya andazey vatan nist

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s