هزاره هم خدایی دارد


 

هزاره هم خدايي دارد

استاد :بايد امتحان بدهيد من بايد جواب ديپارتمنت را بدهم بايد براي نيمه سمستر نمره تحويلشان بدهم

صداي همهمه و اعتراض دانشجويان : امتحان؟ ميان سمستر اختياري شده ما امتحان نميدهيم!

استاد:اما من امتحان ميگيرم به بقيه اساتيد هم كاري ندارم!

يعقوب :خير است استاد هر كار ميخواهيد بكنيد، امتحان بگيريد امسال سال آخر ماست هر رقم كه متوانيد  ما را آزار بدهيد همه چيز خلاص ميشود ،هزاره هم خدايي دارد

استاد: لبخند

سميه،فقط نگاهي به معصوم كرد،معصوم به رضا ،رضا به علي وعلي به…. همينطور نگاه ها چرخيد. ناگهان محبوبه با آرنج محكم كوبيد به بغل من و گفت: چي گفت ؟

و بلافاصله معصومه هم پرسيد: چي گفت؟

علي شاه: چي گفت؟

حسن: چي گفت؟

جواد: چي گفت؟

جان آقا: چي؟

….واين بار كلام چي گفت بود كه يك دور چرخيد تا به استاد رسيد،ديگر اثري از لبخند نبود فقط هراس.

استاد:ببند در را علي!زود باش در را ببند. هيچي نگفت هيچي آرام باشيد هيچ نگفت،

جواد: چرا يك چيز خو گفت

استاد: هيچ فقط گفت ما امتحان نميدهيم و من هم قبول نكردم بايد امتحان بدهيد گپي ديگر نشد همين!

سكوت مطلق تمام فضاي كلاس را پر كرد

خدیجه:استاد ديگه بعدش چي گفت؟

استاد:شما ديگه بزرگ شده ايد نبايد به هر گپي اين قدر حساس باشيد اين فقط يك مثل است من هم اوغان هستم همه ميگن اوغان عقل اش د پشتش است

همه با هم زدند زير خنده،استاد كمي راحت شد

رضا : استاد آدم كه حرف ميزند اول بايد آن را مزه مزه كند بعد تف كند بيرون

معصوم: به جاي اينكه بيست نفر جنبه شوخي را پيدا كنند،بهتر است كه همان يك نفر حرف دهانش را بفهمد و سنجيده حرف بزند

يعقوب: من كه گپي نزدم گفتم هزاره هم خدايي دارد اين كه بد نيست

من :حيف كه من و تو با هم چهار سال درس خوانديم برادرم هستي سال خلاص مشه نان و نمك همديگر را خورديم واگر نه خداي هزاره را نشان ميدادمت

استاد:آرام باشيد اين كه گپي نيست،ما همه يك افغان هستيم همه اولاد يك وطن اوغان وتاجيك و ازبك وچي وچي ندارد همه يك افغاني هستيم تو نبايد اينقدر حساس باشي

جمعه گل: استاد شوخي د چوكات!

استاد:بس.د كجا بوديم ؟ آبهاي زيرزميني؟ نورشاه تو سوال داشتي…..

محبوبه:خوشم امد از حرف زدنت دختر به جا و به اندازه خوب كردي اينا را گفتي نگاه كن چه خجالت كشيده.

آن روز يعقوب واقعا خجالت كشيد، از اين كه روزهاي آخر با يكي از همصنفي هاي خوب و شوخ و مهربانم ناراحتي پيش بيايد خيلي ناراحت بودم تا همان روز تقريبا يك ماهي مانده بود كه فاكولته با  ياد همه ي درس هاي فيزيك و رياضيات ودرس هاي زندگي اش به خاطرات مان بپيوندد.در فكرم به خودم ميگفتم فقط يك ماه ديگر روي چوكي ها ی نا مرتب طوري كه هميشه رئيس فاكولته مان را مي ازارد  كنار هم مينشينيم.سرم را برگردانم تا اين بي نظمي را يك بار ديگر ببينم. شب كه امدم خانه اعلام كردند كه به خاطر انفلوانزا فاكولته ها تعطيل است.بعد هم اطلاعيه دادند كه امتحانات در ماه حوت برگزار ميشود.اين يعني دوران نشستن روي چوكي هاي فاكولته با هم شيريني ها و تلخي هايش كه امروز حتي ياد انها هم شيرين است تمام شده. ديگر هم صنفي هايت را كه درمدت چهارسال حالا ديگر به چهره هاشان عادت كرده اي و حتي ديگر عادت هايشان را هم ميشناسي در يك صنف نميبيني همه به سوي سرنوشت خودشان ميروند .ياد بحثي كه با يعقوب داشتم  افتادم !همه چيز همين بود ديگر براي هم عكس يادگاري شديم با چند تا خاطره اما اي كاش كه همه ياد ميگرفتيم كه به تفاوت هاي مان به ديد احترام بنگريم اين طور ديگر همه خاطرات  زيبايي ها ميشد

Advertisements

2 دیدگاه برای «هزاره هم خدایی دارد»

  1. سلام تقدیم تان!
    عالی بود دل نوشته هایتان . ارزومندم که با نتیجه های خوب بسوی فردای روشن قدم بردارید وهمیشه توانا باشید. اره راست میگوید احترام تنها چیز ی است که ادما را به هم نزدیک میکند وحقیقت را برای هم روشن ونزدیک. با احترام کردن با همدیگر میتوان همدیگر را فهمید میتوان برای هم چیزی بود ومیتوان همدیگر را درک کرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s