بایگانی

بایگانی نویسنده

آرامش

یک ماه زبان سویدی خواندم. فردا امتحان تعیین سطحه فقط سه ساعت تمرین کردم و فکر میکنم کافی باشه چونکه روزانه درس میخواندم و تمرین داشتم.

ماهی که گذشت بحران های روحی بزرگی را طی کردم، باز مجبور شدم که ادمها را حذف کنم. حذف کردن اسان نیست اما برای به ارامش رسیدن و رساندن گاهی تنها راهه.

الان تمرکز دارم، حالم خوبه، خوشحالم. کلاس شنا میرم. روزانه برنامه ریزی میکنم. و اولین قدمهای شروع زندگی اجتماعی در دنیای مثلا واقعی در این جامعه جدید را دارم برمیدارم.  در یک جامعه ایزوله و سرد سخته که بتوانی بین تیپی که دوست داری رسوخ کنی اما بالاخره هیچ تلاشی بی نتیجه نخواهد ماند.

هفته دیگه هم با دوستان میرویم در یک کنفرانس شرکت کنیم. هم سفر باهمی هست هم ادمهای جدید و فعال می بینیم. روحیه ام عوض میشه.

خواهرم برای پوست صورتم داروی گیاهی گرفته  از یک دکتر متخصص کار درست که معده و کبد را شستشو میده و قراره که پست کنه.

در این دو ماه میروم باشگاه میدوم و دراز نشست میرم. چهار کیلو وزن کم کردم و الان به وزن ایده آلم رسیدم.

از کابل برایم کشک (قوروت) فرستادند کشک های محلی، و این خودش امید به زندگی را ۱۰ سال بالا میبره.

 

Help Send the Afghan Women to the Asian Games

Originally posted on Mountain2Mountain: Field Notes:

So its official.  The Afghan National Women’s team will go to the Asian Games in South Korea this September!  This will be the first time that an Afghan woman has competed in cycling in such a world class event.

Backstory: Although the mens and women’s teams were invited to the Games, which only occur every four years, the Afghan Olympic Committee was not going to send any members of the men’s or women’s team to the Games because they felt they wouldn’t be able to compete on the world stage and represent Afghanistan in a positive light.  I met with the President of the Afghan Federation, Fahim Hashimy two weeks ago in Kabul, and discussed the progress of the women’s team and the positive story of women’s rights and sports development that they represent is stronger than their racing ability.  The men’s team is relatively strong for the region and…

مشاهدۀ اصلی 199 واژهٔ دیگر

اوت 17, 2014 ۱ دیدگاه

امروز  به دعوت دوست مسیحی ام رفتم کلیسا که ببینم چگونه عبادت میکنند. تجربه جالبی بود یک عالم پیروان مذهب یهوه را دیدم. اما خیلی خسته کننده  بود و چقدر خدای انها با خدای ما فرق داشت. نمیگم کدام بهتر بود اما ظلمه که خدای ما همش با ناله و زاری و اه و ناله پای منبرها با ما حرف بزنه و موسیقی حرام باشه اما خدای اینها همش با موسیقی و اهنگ و کف زدن و بالا پایین پریدن!  با خودم فکر کردم اگر این دوست در کشور من میبود نمیتوانستم به مسجد ببرمش چون از نظر مسلمانها او نجس است و نباید وارد مسجد شود چه خوب که الان قضیه برعکس نیست.

نکته جالبی که دریافتم عمق زیاد خرافات بود، همیشه در مسیر زندگی انسان وقتی فرع جای اصل را بگیرد پیدا کردن راه سخت میشود. مثل دین خودما که بجای هدف حسین مردم برای اسب تیر خورده اش گریه میکنند و بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز درکشورهای ما یک درختی جویباری چیزی پیدا میشود که در عاشورا از ان خون جاری شود.

از هفته اینده کلاس شنا می روم. اینجا خجالت اور است که در این سن شنا بلد نیستم اما در کشور خودم دختر را چه به اب بازی، قرار بود یک حوض اب بازی یک تایم را به زنان اختصاص بدهد که تهدیدش کردند اگرچنین کاری کند میفرستن اش هوا. البته خودم هم فکر میکنم اگر من انجا بودم و چنین تایمی اختصاص داده میشد من نمیرفتم شنا چون قبل از خود اب اولین چیزی که به ذهنم میرسد احتمال فیلم گرفتن بود!

یک هفته است که کلاس زبان سویدی برای مهاجرین شروع شده. از کلاس و استاد و شیوه درس دادن اش خیلی راضی ام اما از خودم ناراضی ام. قرار است که در هفته جدید روزی یک ساعت حتما مطالعه داشته باشم نمیخوام شب امتحانی درس بخوانم از شب امتحانی خواندن بدم می اید.!

 

 

 

Sorry Latifa, You are a Hazara !

Originally posted on Afghan human rights home:

by an Independent Journalist ; Muhammad Younas 

10574266_682595515149584_837285246293709056_n

It was a pleasant day in Lal-o-Sar Jangal, Ghor Province Afghanistan. Latifa was thrilled since morning because she was going to Kabul City with her husband today for the honeymoon. Her husband, Nauroz had already told her to get all necessary stuff ready by 10pm.

Nearly a month ago, she got married with Nauroz, his village mate. She was just 22 years old, a young lady with full of dreams to enjoy the marriage life. It was early morning, when she left her bed to start the day but it was not the routine day. She couldn’t sleep properly as the honeymoon excitement kept her awake nearly all night. She hurriedly prepared breakfast for the family. Her blood was running fast in her veins. She seemed flying today—feeling over the moon. She wanted to finish all house chores as quick as possible and…

مشاهدۀ اصلی 848 واژهٔ دیگر

عروس خون

ژوئیه 29, 2014 بیان دیدگاه

پنچ روز به عیدفطر مانده طالبان مسلح در راه بین غور- کابل یک ماشین مسافربری را نگه داشته و چهارده مسافر هزاره ان را جدا کرده و به رگبار بستند. در این بین یک تازه عروس هم به حجله خون رفت. یک دختر در لباس عروسی، با شال سبز، ارزوهای بزرگ. از غور برای زندگی زنانه اش به سمت کابل می رفت. به گلوله بسته شد تا راهی که قرار بود یک عمر با رنج پیش ببرد را یک شبه طی کرده باشد. با مرگش داستان زندگی زنانه اش در افغانستان را به نقطه پایان رساند. چه زود. اما او دیگر ترسی از حجله ندارد، مادر نمیشود، سختی لحظه های زایمان را نمیکشد، کودکی را در اغوش نمیگیرد. دیگر خدا را در ناچاری هایش صدا نمیزند. از اینده نامعلوم این کشور غرق در فساد و ستم نمیترسد. عروس و داماد با هم جاودانه زندگی متفاوتی را اغاز کردند. عروس خون  آرزوهایش را به  شال سبزش بست و آن را به نشانه پایداری عشق و صداقت اش و انزجار از ظلم گرگان وحشی بر مزارش به یادگار گذاشت.

عروسخون۲ عروسخون

A Tribute to Kobra A. Nader

ژوئیه 29, 2014 بیان دیدگاه

آمازون:

Kobra was a fighter.

Originally posted on :

DSC02026

There is so much to write about Kobra Ahmadi Nader and her tragic departure, but the words I know seem helpless. I can however start by trying to write about how she lived and less about how her earthly life ended. I will also highlight some of the key features of her personality that made her the unique beautiful person we all admired. I do so as a tribute to Kobra’s extraordinary contribution to making my life colourful and meaningful during the past seven years, but also to remind myself of the values that shaped Kobra’s accomplished short life and her honourable post-life existence.

Kobra was born on the 2nd April 1986 as the last child in the family of six sisters and one brother. She was raised in Shahriar, a suburb of Tehran, Iran during the difficult years of civil war in Afghanistan. She graduated high school there…

مشاهدۀ اصلی 1,272 واژهٔ دیگر

سفر به گاتلند

ژوئیه 9, 2014 2 دیدگاه

ده روز اخر ماه جون ۲۰۱۴ از طرف موسسه سویدن دعوت شدیم به یک ورکشاپ در جزایر توریستی گاتلند. جایی که اول ماه جولای  سیاستمداران و اعضای پارلمان و شرکت های خصوصی و دولتی بلندپایه هم به سیاحت می ایند و هم یک سری کنفرانس ها برگزار میکنند.

جزیره جالبی بود از ظاهرش قدیمی بودنش را درک میکردیم. تمیزی این کشور که برای من همیشه نکته بوده و هست. مردم اینجا هم میتوانند که ریخت و پاش کنند اما نمیکنند بدون ترس از پلیس هم اینکار را نمیکنند.

اقیانوس زیبا و ارامی که جزایر گاتلند دارد زیبایی اش را صد چندان میکند. همراهی با یک گروه فعال از جوانان فعال در رسانه های اجتماعی از کشورهای پاکستان و هند و بنگلادش و افغانستان خوشی ها را بیشتر کرد. چقدر همه انرژی داشتند، از صبح تا شب برنامه فشرده ورکشاپ و کارهای عملی در بخش مدیریت و اخر شب هم همراهی با دوستان و گشتن دور جزیره.

چیزی که من از این برنامه یاد گرفتم این بود که خودم را بهتر و بیشتر شناختم. و نکته قشنگش برای من این بود که در تمام فعالیت های گروهی عملی من از شروع تا پایان فعالیت در تیم ام را هدایت میکردم چون ایده های من هم خلاقانه تر بود هم که راه حلی بود که زودتر از همه به نظرم می رسید، اخر برنامه به خودم امیدوار شدم و در بازخوردی که قرار بود هر کسی به خودش در جمع بدهد گفتم هر چند من زیاد حرف نمیزنم اما دلیل نمیشود بر اساس حرف زدن ما شایستگی یکی را در تیم تشخیص بدهیم باید تفاوت ها را درک کنیم و به استعداد یکدیگر اعتماد کنیم.

این هم یک عکس از خودم در همان ساحلی که خیلی خوشم امد ازش.

meInGotland

 

 

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 851 مشترک دیگر بپیوندید