بایگانی

بایگانی نویسنده

اوت 17, 2014 ۱ دیدگاه

امروز  به دعوت دوست مسیحی ام رفتم کلیسا که ببینم چگونه عبادت میکنند. تجربه جالبی بود یک عالم پیروان مذهب یهوه را دیدم. اما خیلی خسته کننده  بود و چقدر خدای انها با خدای ما فرق داشت. نمیگم کدام بهتر بود اما ظلمه که خدای ما همش با ناله و زاری و اه و ناله پای منبرها با ما حرف بزنه و موسیقی حرام باشه اما خدای اینها همش با موسیقی و اهنگ و کف زدن و بالا پایین پریدن!  با خودم فکر کردم اگر این دوست در کشور من میبود نمیتوانستم به مسجد ببرمش چون از نظر مسلمانها او نجس است و نباید وارد مسجد شود چه خوب که الان قضیه برعکس نیست.

نکته جالبی که دریافتم عمق زیاد خرافات بود، همیشه در مسیر زندگی انسان وقتی فرع جای اصل را بگیرد پیدا کردن راه سخت میشود. مثل دین خودما که بجای هدف حسین مردم برای اسب تیر خورده اش گریه میکنند و بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز درکشورهای ما یک درختی جویباری چیزی پیدا میشود که در عاشورا از ان خون جاری شود.

از هفته اینده کلاس شنا می روم. اینجا خجالت اور است که در این سن شنا بلد نیستم اما در کشور خودم دختر را چه به اب بازی، قرار بود یک حوض اب بازی یک تایم را به زنان اختصاص بدهد که تهدیدش کردند اگرچنین کاری کند میفرستن اش هوا. البته خودم هم فکر میکنم اگر من انجا بودم و چنین تایمی اختصاص داده میشد من نمیرفتم شنا چون قبل از خود اب اولین چیزی که به ذهنم میرسد احتمال فیلم گرفتن بود!

یک هفته است که کلاس زبان سویدی برای مهاجرین شروع شده. از کلاس و استاد و شیوه درس دادن اش خیلی راضی ام اما از خودم ناراضی ام. قرار است که در هفته جدید روزی یک ساعت حتما مطالعه داشته باشم نمیخوام شب امتحانی درس بخوانم از شب امتحانی خواندن بدم می اید.!

 

 

 

Sorry Latifa, You are a Hazara !

Originally posted on Afghan human rights home:

by an Independent Journalist ; Muhammad Younas 

10574266_682595515149584_837285246293709056_n

It was a pleasant day in Lal-o-Sar Jangal, Ghor Province Afghanistan. Latifa was thrilled since morning because she was going to Kabul City with her husband today for the honeymoon. Her husband, Nauroz had already told her to get all necessary stuff ready by 10pm.

Nearly a month ago, she got married with Nauroz, his village mate. She was just 22 years old, a young lady with full of dreams to enjoy the marriage life. It was early morning, when she left her bed to start the day but it was not the routine day. She couldn’t sleep properly as the honeymoon excitement kept her awake nearly all night. She hurriedly prepared breakfast for the family. Her blood was running fast in her veins. She seemed flying today—feeling over the moon. She wanted to finish all house chores as quick as possible and…

مشاهدۀ اصلی 848 واژهٔ دیگر

عروس خون

ژوئیه 29, 2014 بیان دیدگاه

پنچ روز به عیدفطر مانده طالبان مسلح در راه بین غور- کابل یک ماشین مسافربری را نگه داشته و چهارده مسافر هزاره ان را جدا کرده و به رگبار بستند. در این بین یک تازه عروس هم به حجله خون رفت. یک دختر در لباس عروسی، با شال سبز، ارزوهای بزرگ. از غور برای زندگی زنانه اش به سمت کابل می رفت. به گلوله بسته شد تا راهی که قرار بود یک عمر با رنج پیش ببرد را یک شبه طی کرده باشد. با مرگش داستان زندگی زنانه اش در افغانستان را به نقطه پایان رساند. چه زود. اما او دیگر ترسی از حجله ندارد، مادر نمیشود، سختی لحظه های زایمان را نمیکشد، کودکی را در اغوش نمیگیرد. دیگر خدا را در ناچاری هایش صدا نمیزند. از اینده نامعلوم این کشور غرق در فساد و ستم نمیترسد. عروس و داماد با هم جاودانه زندگی متفاوتی را اغاز کردند. عروس خون  آرزوهایش را به  شال سبزش بست و آن را به نشانه پایداری عشق و صداقت اش و انزجار از ظلم گرگان وحشی بر مزارش به یادگار گذاشت.

عروسخون۲ عروسخون

A Tribute to Kobra A. Nader

ژوئیه 29, 2014 بیان دیدگاه

آمازون:

Kobra was a fighter.

Originally posted on :

DSC02026

There is so much to write about Kobra Ahmadi Nader and her tragic departure, but the words I know seem helpless. I can however start by trying to write about how she lived and less about how her earthly life ended. I will also highlight some of the key features of her personality that made her the unique beautiful person we all admired. I do so as a tribute to Kobra’s extraordinary contribution to making my life colourful and meaningful during the past seven years, but also to remind myself of the values that shaped Kobra’s accomplished short life and her honourable post-life existence.

Kobra was born on the 2nd April 1986 as the last child in the family of six sisters and one brother. She was raised in Shahriar, a suburb of Tehran, Iran during the difficult years of civil war in Afghanistan. She graduated high school there…

مشاهدۀ اصلی 1,272 واژهٔ دیگر

سفر به گاتلند

ژوئیه 9, 2014 2 دیدگاه

ده روز اخر ماه جون ۲۰۱۴ از طرف موسسه سویدن دعوت شدیم به یک ورکشاپ در جزایر توریستی گاتلند. جایی که اول ماه جولای  سیاستمداران و اعضای پارلمان و شرکت های خصوصی و دولتی بلندپایه هم به سیاحت می ایند و هم یک سری کنفرانس ها برگزار میکنند.

جزیره جالبی بود از ظاهرش قدیمی بودنش را درک میکردیم. تمیزی این کشور که برای من همیشه نکته بوده و هست. مردم اینجا هم میتوانند که ریخت و پاش کنند اما نمیکنند بدون ترس از پلیس هم اینکار را نمیکنند.

اقیانوس زیبا و ارامی که جزایر گاتلند دارد زیبایی اش را صد چندان میکند. همراهی با یک گروه فعال از جوانان فعال در رسانه های اجتماعی از کشورهای پاکستان و هند و بنگلادش و افغانستان خوشی ها را بیشتر کرد. چقدر همه انرژی داشتند، از صبح تا شب برنامه فشرده ورکشاپ و کارهای عملی در بخش مدیریت و اخر شب هم همراهی با دوستان و گشتن دور جزیره.

چیزی که من از این برنامه یاد گرفتم این بود که خودم را بهتر و بیشتر شناختم. و نکته قشنگش برای من این بود که در تمام فعالیت های گروهی عملی من از شروع تا پایان فعالیت در تیم ام را هدایت میکردم چون ایده های من هم خلاقانه تر بود هم که راه حلی بود که زودتر از همه به نظرم می رسید، اخر برنامه به خودم امیدوار شدم و در بازخوردی که قرار بود هر کسی به خودش در جمع بدهد گفتم هر چند من زیاد حرف نمیزنم اما دلیل نمیشود بر اساس حرف زدن ما شایستگی یکی را در تیم تشخیص بدهیم باید تفاوت ها را درک کنیم و به استعداد یکدیگر اعتماد کنیم.

این هم یک عکس از خودم در همان ساحلی که خیلی خوشم امد ازش.

meInGotland

 

 

 

 

اشرف غنی برنده شد!

ژوئیه 9, 2014 2 دیدگاه

بله  مسایل مربوط انتخابات افغانستان همچنان ادامه دارد، در نهایت هم اشرف غنی برنده این بازی شد و عبدالله و تیم اش سر و صدا به پا کردند و یک نوع یخن اندازی مرسوم افغانستانی تا بتوانند بیشترین ماهی را از اب گل الود بگیرند. حتی بحث جنگ و کودتا و حکومت موازی هم پیش کشیده شد که خیلی برای من مضحک است. سیاست بازی مردم ما مثل بازی کودکان در کوچه است.

مردم هم که همه متحیر، خسته، رخ زرد منتظر اند که این قایله زودتر ختم شود بلکه در وضعیت اقتصادی تغییری ایجاد شود تا زندگی کمی اسان تر شود.

مهم این است که همیشه مردم قربانی اند قربانی سیاست، تمام تعریف از افغانستان در جنگ و انتخابات و انتحاری خلاصه شده در حالیکه مردم هستند که زندگی میکنند و مردم هیچ کدام از اینها را نمیخواهند انچه ما میخواهیم یک نم درایت وطن فروشان مان است که اگر می فروشید برای خود ارزش قایل باشید ارزان نفروشید و اما خسته از همه اینها آرامش! بله ارامش چیزی است که مردم در نهایت بعد از همه حماقت های دولت میخواهند. ما واقعا تسلیم بحران بنظر می اییم و این همان چیزی است که برنامه ریزان اصلی حدس اش را می زنند و برایش پلان ریزی کرده اند. همان اصطلاح رایج (به مرگ بگیر که به درد راضی شوند) است.

فکر میکنم برنامه این است که مردم محتاج نان باشند تا نتوانند بیشتر از ان بخواهند. درد است… زجر است و تاسف….

 

افغانستان، قاتل ها انجا هستند.

ژوئن 18, 2014 10 دیدگاه

سوار اسانسور شدم که یک پیرمرد با دو کیسه زباله در دست داخل ایستاده بود. به هم لبخند زدیم. اسانسور حرکت کرد. بمن گفت اینجا زندگی میکنی؟ گفتم نه خانه دوستم است امدم بهش سر بزنم نبود، گفت :  من اهل شیلی هستم تو مال کجایی؟ کمی مکث کردم که اصلا باید جواب بدهم یا نه بعد گفتم من از افغانستان هستم. گفت: Oh Afghanistan, killer there! ( افغانستان، قاتل ها انجا هستند) . لبخندی تلخ بر لبانم نشست. خیلی خلاصه تعریف مردم دنیا از کشورم!

بی سرنوشت

ژوئن 12, 2014 ۱ دیدگاه

درحالیکه قریب به یک سال است که انتخابات ریاست جمهوری مثل غول سیاهی بر سر ملت افغانستان سایه افکنده و منبع در امد سیاستمداران و جولانگاه قدرت خون اشامان شان شده است، این مردم هستند که در بحران های اقتصادی ناشی از پیامدهای احتمالی خیالی انتخابات، دست و پنجه نرم میکنند. مردم در انتخابات مکیده می شوند خاکستر شدند دود شدند ولی کسی انگار نه می فهمد نه می بیند.

وقتی کاندیدای بی برنامه نابخردی و حماقت های خود را به نمایش می گذارند، مردم بی سرنوشت ازین کمپاین به ان کمپاین در پی لقمه نانی شرکت میکنند و کاندیدا بر سر سفره های رنگین معامله های چند میلیونی میکنند. مردم در جستجوی ارامش و داشتن همین روزگار  و نان بخور نمیر اما نه در وضعیت جنگ متحیرند که به کدام تیم اعتماد کنند.

جنجال بر سر اعتماد به قاتیلین افشار یا کوچی های غارتگر ظاهر قضیه است. رسیدن به ارامش بر مبنای حضور نیروهای امریکایی و بستن پیمان امنیتی، درد است. و این دقیقا مثل مسکن برای درد است درحالیکه اصل مشکل را مسکن حل نمیکند. اگاهی مردم دارو است. کنار امدن قومیت های مختلف بر سر قدرت با یکدیگر دارو است، اینکه ما واقعا درک کنیم که این وطن، وطن ما است مال ما است خودم با تکیه به تخصص، ثروتهای طبیعی اش و قناعت و کنار امدن با دیگران ابادش میکنم، نه با وجود و حضور امریکا!

متاسفانه ما در حدی از تفکر انتقادی نسبت به اعمال خود دور هستیم که تماما مخاطب های کلامی مان  دوم شخص است. البته استفاده از کلمه ما و جمع بستن دیگران با خود نیز جرات میخواهد. در حالت ما، گاهی ادم حس میکند گوسفندی است در بین گرگان که با همنوا شدن با انان حکم مرگ خود را صادر کرده است. جایی که عده ای بویی از انسانیت نبرده باشند حرف از ارمان های ملی، مبارزه با ظلم بر اقلیتها، حقوق زن،مرد، کودک… فقط پروژه ای است برای به دست اوردن دلار.

وضعیت کشور ما در ده سال اینده چگونه خواهد بود؟ امروز جنگ نشود فردا چه! یا بهتر بگویم امروز افغانستان به درد کشورهای همسایه و امریکا نخورد فردا چه؟ امروز ما همه به حماقت های خود رای اری بدهیم فردا چه؟ ایا این امکان وجود دارد که نسل های بعدی ما به ان سطح از اگاهی برسند که منافع ملی خود را بر منافع قومی ترجیح بدهند و انگاه وحدت واقعا ملی باعث شود که دست همه مزدوران خارجی از این مملکت قطع شود؟ و یا هم خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج؟

انتخابات بی نظیر ریاست جمهوری افغانستان

بله انتخابات به دور دوم رفت. ۱۶ حمل مردم پای صندوق های رای رفتند و به افتخار این پای صندوق رفتن شان تعداد فراوانی طالب خود را در گوشه کنار کشور منفجر کردند تا پدیده انتخابات هر چه بی نظیر تر به چشم بیاید.

انتخابات در حالی به پایان رسید که جامعه جهانی از هیچ کوششی برای هر چه بهتر برگزار شدن ان دریغ نکرد. گفته میشود این تلاشها تا حدی بود که کشورهای همسایه وقتی دیدند که بعضی سایت های راهی دهی در ساعت ۱۱ صبح به کمبود برگ رای دهی مواجه شده اند. برگه های رای دهی از پیش تیک خورده خود  با خلوص نیت تقدیم کردند تا پروسه به بی نظیری هر چه تمام تر به پایان برسد.

عصر انتخابات زمانی بود که تمام رسانه های اجتماعی را عکس های زنان و مردان شهرهای کابل و بامیان و مزار و… مخصوصا زنان بامیان! فرا گرفته بود.

اما بعد از انتخابات مشخص شد که بیشترین رای را ملت غیور جنوب کشور که هیچ عکسی به علت غیور بودن انها از زنان شان منتشر نشده بود به صندوق ها ریخته اند تا حدی که در بعضی سایت ها وقتی برگه ها داخل صندوق ها جای نشده بود با پای شان بر برگه فشار وارد کردند و همراه با جای کفش شان برگه ها را روانه بررسی به کمیسیون مستقل انتخابات نمودند.

از فردای انتخابات هر روز عبدالله عبدالله و اشرف غنی احمد زی دو نامزدی که دست پیشتری در … وغیره  داشتند شروع به تبلیغات نموده و هر کدام به تیم و طرفداران خود برنده شدن شان را تبریک گفتند.

تقریبا یک ماه گذشت تا اینکه در تاریخ ۲۴ ثور، بالاخره کمیسیون ان یک درصد آرای باقی مانده و باطل اعلام نشده را بعد از اعلام نتایج به صورت ده درصد ده درصد،  به صورت رسمی اعلام کند و ملت از قبل شنوانده شده را عملا و رسما باخبر بسازد که انتخابات به دور دوم رفت.

دقیقا هم در این یک ماه تمام کوه و دشت و دریا و گاو و گوسنفدای کشور هم  فهمیده بودند که انتخابات به دور دوم میرود. این وسط اقتصاد فلج شده مردم که بیشترین ضربه را از انتظار کشیده و میکشد نفس های اخرش را تا اعلام نتیجه نهایی به امید پیروزی یکی از این مجاهدین راه حق و برتاج نشستن اش می کشد تا شاید خدا رحم کند و اوضاع سیاسی از حالت تشنج خارج شده مردم به روال عادی زندگی خود برگردند. اما این وسط بنظر می اید یک عده ای از این بازی خوششان امده و طول اش می دهند و غاز می چرانند و انگار نه انگار که ملت همیشه پایمال شده از این بیشتر توان چنین فشار شکننده اقتصادی را ندارد!

ما همچنان منتظریم که دور دوم انتخابات که  تاریخ ۱۴ جوزا سال جاری اعلام شده کی برگزار می شود؟

خلاصه ما و شما و جامعه جهانی همه دست به چانه به کی خیره ایم نمیدانم!!!

 

 

یک برگ از کتاب زندگی ام ورق خورد. 

از ۲۴ اپریل ۲۰۱۴ سوید کشور دوم من شد.

اینکه من واقعا الان هیچ حسی دربرابر این مادر سوم دارم ظلم نیست… هنوز هم با اخبار افغانستان به روز هستم و خواهم ماند حس میکنم جایی که روحم به آن احساس تعلق دارد کشور من است.

از نظم و سیستم سوید خوشم می اید چیزی که در کشور خودم هرگز تجربه نکردم. اما سردی روابط و ادمهایش ازار دهنده است.

چند روز شده که بعد از شروع خواندن کتاب انسان تک ساحتی که نظام سرمایه داری را کوبانده  و تکنولوژی را دشمن انسانیت خوانده. سایت های سرگرمی را بستم و فقط چند وبسایت خبری ان هم در ساعات معینی از روز را چک میکنم همینطور فیس بوک و تویتر.

از روزی که وارد سوید شدم اجازه کار داشتم اما هیچ انگیزه و اراده ای مبنی بر درخواست کار و ثبت نام در اداره کار نداشتم چون وضعیت روحیم قشنگ نبود. ضمن اینکه برای کار در این کشور باید زبان مردم این مملکت را بدانم. میخواهم قبل از ورود به سیستم درسی خودم تمرین را شروع کنم و ثبت نام در اداره کار هم امشب انجام میشود.

پ.ن: البته تعریف هربرت مارکوز از تکنولوژی فن اوری و صنعت پیشرفته و مجهز نیست بلکه نظام دولتی مدرن است که توسط تکنولوژی کنترل اقتصاد و سیاست را به دست گرفته و انسان ها را به خدمت و اسارت تکنولوژی در اورده و هر روز انقدر نیازهای جانبی را شاخ و برگ میدهد و آنها را تبلیغات میکند که انسان تمام عمر خود را صرف بدست اوردن و براورده کردن انها میکند. در حالیکه تکنولوژی باید خادم انسان باشد و راهی سریع تر برای رسیدن به تعالی و رشد انسانیت!

 

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 837 مشترک دیگر بپیوندید