بایگانی

بایگانی نویسنده

سفر به گاتلند

ژوئیه 9, 2014 2 دیدگاه

ده روز اخر ماه جون ۲۰۱۴ از طرف موسسه سویدن دعوت شدیم به یک ورکشاپ در جزایر توریستی گاتلند. جایی که اول ماه جولای  سیاستمداران و اعضای پارلمان و شرکت های خصوصی و دولتی بلندپایه هم به سیاحت می ایند و هم یک سری کنفرانس ها برگزار میکنند.

جزیره جالبی بود از ظاهرش قدیمی بودنش را درک میکردیم. تمیزی این کشور که برای من همیشه نکته بوده و هست. مردم اینجا هم میتوانند که ریخت و پاش کنند اما نمیکنند بدون ترس از پلیس هم اینکار را نمیکنند.

اقیانوس زیبا و ارامی که جزایر گاتلند دارد زیبایی اش را صد چندان میکند. همراهی با یک گروه فعال از جوانان فعال در رسانه های اجتماعی از کشورهای پاکستان و هند و بنگلادش و افغانستان خوشی ها را بیشتر کرد. چقدر همه انرژی داشتند، از صبح تا شب برنامه فشرده ورکشاپ و کارهای عملی در بخش مدیریت و اخر شب هم همراهی با دوستان و گشتن دور جزیره.

چیزی که من از این برنامه یاد گرفتم این بود که خودم را بهتر و بیشتر شناختم. و نکته قشنگش برای من این بود که در تمام فعالیت های گروهی عملی من از شروع تا پایان فعالیت در تیم ام را هدایت میکردم چون ایده های من هم خلاقانه تر بود هم که راه حلی بود که زودتر از همه به نظرم می رسید، اخر برنامه به خودم امیدوار شدم و در بازخوردی که قرار بود هر کسی به خودش در جمع بدهد گفتم هر چند من زیاد حرف نمیزنم اما دلیل نمیشود بر اساس حرف زدن ما شایستگی یکی را در تیم تشخیص بدهیم باید تفاوت ها را درک کنیم و به استعداد یکدیگر اعتماد کنیم.

این هم یک عکس از خودم در همان ساحلی که خیلی خوشم امد ازش.

meInGotland

 

 

 

 

اشرف غنی برنده شد!

ژوئیه 9, 2014 2 دیدگاه

بله  مسایل مربوط انتخابات افغانستان همچنان ادامه دارد، در نهایت هم اشرف غنی برنده این بازی شد و عبدالله و تیم اش سر و صدا به پا کردند و یک نوع یخن اندازی مرسوم افغانستانی تا بتوانند بیشترین ماهی را از اب گل الود بگیرند. حتی بحث جنگ و کودتا و حکومت موازی هم پیش کشیده شد که خیلی برای من مضحک است. سیاست بازی مردم ما مثل بازی کودکان در کوچه است.

مردم هم که همه متحیر، خسته، رخ زرد منتظر اند که این قایله زودتر ختم شود بلکه در وضعیت اقتصادی تغییری ایجاد شود تا زندگی کمی اسان تر شود.

مهم این است که همیشه مردم قربانی اند قربانی سیاست، تمام تعریف از افغانستان در جنگ و انتخابات و انتحاری خلاصه شده در حالیکه مردم هستند که زندگی میکنند و مردم هیچ کدام از اینها را نمیخواهند انچه ما میخواهیم یک نم درایت وطن فروشان مان است که اگر می فروشید برای خود ارزش قایل باشید ارزان نفروشید و اما خسته از همه اینها آرامش! بله ارامش چیزی است که مردم در نهایت بعد از همه حماقت های دولت میخواهند. ما واقعا تسلیم بحران بنظر می اییم و این همان چیزی است که برنامه ریزان اصلی حدس اش را می زنند و برایش پلان ریزی کرده اند. همان اصطلاح رایج (به مرگ بگیر که به درد راضی شوند) است.

فکر میکنم برنامه این است که مردم محتاج نان باشند تا نتوانند بیشتر از ان بخواهند. درد است… زجر است و تاسف….

 

افغانستان، قاتل ها انجا هستند.

ژوئن 18, 2014 10 دیدگاه

سوار اسانسور شدم که یک پیرمرد با دو کیسه زباله در دست داخل ایستاده بود. به هم لبخند زدیم. اسانسور حرکت کرد. بمن گفت اینجا زندگی میکنی؟ گفتم نه خانه دوستم است امدم بهش سر بزنم نبود، گفت :  من اهل شیلی هستم تو مال کجایی؟ کمی مکث کردم که اصلا باید جواب بدهم یا نه بعد گفتم من از افغانستان هستم. گفت: Oh Afghanistan, killer there! ( افغانستان، قاتل ها انجا هستند) . لبخندی تلخ بر لبانم نشست. خیلی خلاصه تعریف مردم دنیا از کشورم!

بی سرنوشت

ژوئن 12, 2014 ۱ دیدگاه

درحالیکه قریب به یک سال است که انتخابات ریاست جمهوری مثل غول سیاهی بر سر ملت افغانستان سایه افکنده و منبع در امد سیاستمداران و جولانگاه قدرت خون اشامان شان شده است، این مردم هستند که در بحران های اقتصادی ناشی از پیامدهای احتمالی خیالی انتخابات، دست و پنجه نرم میکنند. مردم در انتخابات مکیده می شوند خاکستر شدند دود شدند ولی کسی انگار نه می فهمد نه می بیند.

وقتی کاندیدای بی برنامه نابخردی و حماقت های خود را به نمایش می گذارند، مردم بی سرنوشت ازین کمپاین به ان کمپاین در پی لقمه نانی شرکت میکنند و کاندیدا بر سر سفره های رنگین معامله های چند میلیونی میکنند. مردم در جستجوی ارامش و داشتن همین روزگار  و نان بخور نمیر اما نه در وضعیت جنگ متحیرند که به کدام تیم اعتماد کنند.

جنجال بر سر اعتماد به قاتیلین افشار یا کوچی های غارتگر ظاهر قضیه است. رسیدن به ارامش بر مبنای حضور نیروهای امریکایی و بستن پیمان امنیتی، درد است. و این دقیقا مثل مسکن برای درد است درحالیکه اصل مشکل را مسکن حل نمیکند. اگاهی مردم دارو است. کنار امدن قومیت های مختلف بر سر قدرت با یکدیگر دارو است، اینکه ما واقعا درک کنیم که این وطن، وطن ما است مال ما است خودم با تکیه به تخصص، ثروتهای طبیعی اش و قناعت و کنار امدن با دیگران ابادش میکنم، نه با وجود و حضور امریکا!

متاسفانه ما در حدی از تفکر انتقادی نسبت به اعمال خود دور هستیم که تماما مخاطب های کلامی مان  دوم شخص است. البته استفاده از کلمه ما و جمع بستن دیگران با خود نیز جرات میخواهد. در حالت ما، گاهی ادم حس میکند گوسفندی است در بین گرگان که با همنوا شدن با انان حکم مرگ خود را صادر کرده است. جایی که عده ای بویی از انسانیت نبرده باشند حرف از ارمان های ملی، مبارزه با ظلم بر اقلیتها، حقوق زن،مرد، کودک… فقط پروژه ای است برای به دست اوردن دلار.

وضعیت کشور ما در ده سال اینده چگونه خواهد بود؟ امروز جنگ نشود فردا چه! یا بهتر بگویم امروز افغانستان به درد کشورهای همسایه و امریکا نخورد فردا چه؟ امروز ما همه به حماقت های خود رای اری بدهیم فردا چه؟ ایا این امکان وجود دارد که نسل های بعدی ما به ان سطح از اگاهی برسند که منافع ملی خود را بر منافع قومی ترجیح بدهند و انگاه وحدت واقعا ملی باعث شود که دست همه مزدوران خارجی از این مملکت قطع شود؟ و یا هم خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج؟

انتخابات بی نظیر ریاست جمهوری افغانستان

بله انتخابات به دور دوم رفت. ۱۶ حمل مردم پای صندوق های رای رفتند و به افتخار این پای صندوق رفتن شان تعداد فراوانی طالب خود را در گوشه کنار کشور منفجر کردند تا پدیده انتخابات هر چه بی نظیر تر به چشم بیاید.

انتخابات در حالی به پایان رسید که جامعه جهانی از هیچ کوششی برای هر چه بهتر برگزار شدن ان دریغ نکرد. گفته میشود این تلاشها تا حدی بود که کشورهای همسایه وقتی دیدند که بعضی سایت های راهی دهی در ساعت ۱۱ صبح به کمبود برگ رای دهی مواجه شده اند. برگه های رای دهی از پیش تیک خورده خود  با خلوص نیت تقدیم کردند تا پروسه به بی نظیری هر چه تمام تر به پایان برسد.

عصر انتخابات زمانی بود که تمام رسانه های اجتماعی را عکس های زنان و مردان شهرهای کابل و بامیان و مزار و… مخصوصا زنان بامیان! فرا گرفته بود.

اما بعد از انتخابات مشخص شد که بیشترین رای را ملت غیور جنوب کشور که هیچ عکسی به علت غیور بودن انها از زنان شان منتشر نشده بود به صندوق ها ریخته اند تا حدی که در بعضی سایت ها وقتی برگه ها داخل صندوق ها جای نشده بود با پای شان بر برگه فشار وارد کردند و همراه با جای کفش شان برگه ها را روانه بررسی به کمیسیون مستقل انتخابات نمودند.

از فردای انتخابات هر روز عبدالله عبدالله و اشرف غنی احمد زی دو نامزدی که دست پیشتری در … وغیره  داشتند شروع به تبلیغات نموده و هر کدام به تیم و طرفداران خود برنده شدن شان را تبریک گفتند.

تقریبا یک ماه گذشت تا اینکه در تاریخ ۲۴ ثور، بالاخره کمیسیون ان یک درصد آرای باقی مانده و باطل اعلام نشده را بعد از اعلام نتایج به صورت ده درصد ده درصد،  به صورت رسمی اعلام کند و ملت از قبل شنوانده شده را عملا و رسما باخبر بسازد که انتخابات به دور دوم رفت.

دقیقا هم در این یک ماه تمام کوه و دشت و دریا و گاو و گوسنفدای کشور هم  فهمیده بودند که انتخابات به دور دوم میرود. این وسط اقتصاد فلج شده مردم که بیشترین ضربه را از انتظار کشیده و میکشد نفس های اخرش را تا اعلام نتیجه نهایی به امید پیروزی یکی از این مجاهدین راه حق و برتاج نشستن اش می کشد تا شاید خدا رحم کند و اوضاع سیاسی از حالت تشنج خارج شده مردم به روال عادی زندگی خود برگردند. اما این وسط بنظر می اید یک عده ای از این بازی خوششان امده و طول اش می دهند و غاز می چرانند و انگار نه انگار که ملت همیشه پایمال شده از این بیشتر توان چنین فشار شکننده اقتصادی را ندارد!

ما همچنان منتظریم که دور دوم انتخابات که  تاریخ ۱۴ جوزا سال جاری اعلام شده کی برگزار می شود؟

خلاصه ما و شما و جامعه جهانی همه دست به چانه به کی خیره ایم نمیدانم!!!

 

 

یک برگ از کتاب زندگی ام ورق خورد. 

از ۲۴ اپریل ۲۰۱۴ سوید کشور دوم من شد.

اینکه من واقعا الان هیچ حسی دربرابر این مادر سوم دارم ظلم نیست… هنوز هم با اخبار افغانستان به روز هستم و خواهم ماند حس میکنم جایی که روحم به آن احساس تعلق دارد کشور من است.

از نظم و سیستم سوید خوشم می اید چیزی که در کشور خودم هرگز تجربه نکردم. اما سردی روابط و ادمهایش ازار دهنده است.

چند روز شده که بعد از شروع خواندن کتاب انسان تک ساحتی که نظام سرمایه داری را کوبانده  و تکنولوژی را دشمن انسانیت خوانده. سایت های سرگرمی را بستم و فقط چند وبسایت خبری ان هم در ساعات معینی از روز را چک میکنم همینطور فیس بوک و تویتر.

از روزی که وارد سوید شدم اجازه کار داشتم اما هیچ انگیزه و اراده ای مبنی بر درخواست کار و ثبت نام در اداره کار نداشتم چون وضعیت روحیم قشنگ نبود. ضمن اینکه برای کار در این کشور باید زبان مردم این مملکت را بدانم. میخواهم قبل از ورود به سیستم درسی خودم تمرین را شروع کنم و ثبت نام در اداره کار هم امشب انجام میشود.

پ.ن: البته تعریف هربرت مارکوز از تکنولوژی فن اوری و صنعت پیشرفته و مجهز نیست بلکه نظام دولتی مدرن است که توسط تکنولوژی کنترل اقتصاد و سیاست را به دست گرفته و انسان ها را به خدمت و اسارت تکنولوژی در اورده و هر روز انقدر نیازهای جانبی را شاخ و برگ میدهد و آنها را تبلیغات میکند که انسان تمام عمر خود را صرف بدست اوردن و براورده کردن انها میکند. در حالیکه تکنولوژی باید خادم انسان باشد و راهی سریع تر برای رسیدن به تعالی و رشد انسانیت!

 

 

 

توهم

امروز تو فروشگاه مواد غذایی محل زندگی ام میگو دیدم

میگو را هیچ وقت دوست نداشتم نمیدانم چرا من ازین حیوان توقع دارم ک وقتی می پذمش مثل ماهی نرم باشه و تو دهنم اب بشه.

میگو که میگم یاد هشت، نه سالگیم می افتم.

یک حیاط خیلی بزرگ ، البته به وسعت دید من در کودکی! دو طرف حیاط باغچه های بزرگی بود و تو هر گوشه باغچه درخت های انار بلندی که زیر سایه هر درخت میشد مهمانی به پا کرد. تاب بسته بودیم به یکی از درختها. وسط حیاط بزرگ ما یک حوض اب همیشه خالی بود. مگر اینکه مهمانی یا ختم و نذر بشه.

سه طرف حیاط اتاق های به هم وصل شده بلندی که باز هم به نسبت دید بچگی من انتها نداشت و هنوزم در تصوراتم خیلی بلند و بی انتهاست.

کاملا یک خانه قدیمی. آخ که چقدر دلم هوای بچگی ها و تابستان و پاییزهای ان خانه را کرد. چندین بهار را با شکوفه کردن گل های درخت انار و تابستان ها با سایه درختاش و اول پاییز با انار های ترش و شیرین و در نهایت برگ های زرد انبوه زیر درخت که مادر هر صبح جارو میکشید و زمستان را با لختی درختها و ادم برفی روی ان حیاط بزرگ تجربه کردم.

یک درب بزرگ چوبی که زنجیر می انداختیم بهش و قفل اش میکردیم، بجای زنگ یک دستگیره حلقه ای و یک دستگیره به شکل دست داشت که می کوبیدیم به در تا صدای در را بشنوند. بعدها بابا زنگی که صدای بلبل میداد نصب کرد به در.

رو به روی خانه ما خانه پریسا بود، در یک خانه ساختمانی دو طبقه زندگی میکردند همیشه پنجره رو به حیاط خانه ما باز بود و پریسا از انجا ساعت ها به بیرون نگاه میکرد. هیچ وقت ما با هم همبازی نبودیم. همیشه این حرف بود که پدر پریسا زمان شاه دولتی بوده، برای ما ده شصتی ها هم ساواک خیلی مقوله وحشتناکی بود گاهی میشنیدیم که بچه های محله برای اینکه پیاز داغش را زیاد کنند می گفتند پدر پریسا ساواک بوده به همین خاطر دخترشو اجازه نمیده با ماها بازی کنه. اما من میگفتم شاید هم بخاطر اینکه خانه اش قشنگه مغروره و با ماها بازی نمیکنه.

حتی گاهی فکر میکردم پریسا شاید پا نداره. که همیشه از پشت پنجره شاهد ماجراهای بیرون هست ولی شریک نمیشه.

بعدترها بابای پریسا شروع کرد به کار کردن یک فرغون برداشت توش میگو میفروخت. وقتی عصرها برمیگشت من میرفتم میگوهاشو ببینم.

چند وقت طول نکشید. ان زمانها نمیفهمیدم چرا. فکر میکردم شغل است دیگر. بابای من لوازم التحریر می فروشه و بابای پریسا میگو! تازه اون بهترم هست چون داداش بزرگم همیشه میگفت میگو آدم را خیلی باهوش میکنه و من با خودم میگفتم خوش بحال پریسا به تحمل بوی میگو می ارزه بجاش ادم باهوش میشه.

بعدها دیگر همان کار را هم نکرد. پیرمرد مدتی در خانه جیغ میکشید. همه میگفتن دیوانه شده. اخرش هم یک روز مرد.

الان که میگو را می بینم. یاد پدر پریسا می افتم اما الان حس ام متفاوته. من فکر نمیکنم پریسا دختر متفاوتی بود یا مغرور یا پا نداشت. از خودم می پرسم خدا میداند چقدر پریسا ارزوی بازی و تجربه زندگی در حیاط خانه ما را داشت. پدر پریسا ادم فهمیده ای بود احتمالا همان که همسایه ها میگفتند درست هم بود، او مخالف نظام جدید بود، شاید برای خودش ادم مهمی بود زمان شاه و حتی فکر میکنم به همان خاطر بیکارش کرده بودند به حدی که به میگو فروشی روی اورد و در نهایت انقدر از درد جیغ کشید که مرد. ولی هیچکس درک نمیکرد. نه پریسا را نه پدرش را.

بعد مرگ پدر پریسا، انها  ان خانه را سریعا ترک کردند و پنجره اتاق پریسا برای همیشه بسته شد. سالها بعد هم خانه ما هم خراب شد و دیوارهایش ریخت و غیرمسکونی شد، درختهای انار خشک شد و دیگر جز سکوت و آن درب چوبی ایستاده چیزی از آن همه زندگی نمایان نبود.

 

 

آن‌ها می‌گویند چگونه زندگی کنیم | نگاهی به برندینگ و توهم حق انتخاب

آمازون:

توهم در حق انتخاب کالاها در بازار!!!

Originally posted on کافه نوشته:

Image

گالری لافایت در قلب پاریس، مرکز تجمع گرانترین برندهای دنیا

ماجرا خیلی ساده است. شما وارد مغازه ساعت فروشی می‌شوید و شروع به نگاه کردن ویترین‌های ساعت می‌کنید. اگر به مغازه معتبری وارد شده باشید حتما برندهای مختلف را درویترین‌های جداگانه به نمایش گذاشته‌اند. در این میان در حالی که از تعداد مارک‌ها و انتخاب‌های مختلفی که دارید سرگیجه گرفته‌اید، در ‌‌نهایت بین سه مدل ساعت با مارک‌های سواچ Swatch، تیسوت Tissotو امگا Omegaسردرگم می‌مانید و پیش خودتان فکر می‌کنید که واقعا بازار به فکر شماست وقتی اینهمه حق انتخاب دارید. اما ماجرا آنجاست که برای گروه شرکت‌های سواچ تفاوتی ندارد که شما کدام ساعت را انتخاب کنید چون در ‌‌نهایت قرار است پولتان را به حساب یک شرکت واریز کنید. بله داستان به همین سادگی است. شرکت سواچ حداقل پنج برند مختلف ساعت با نام‌های متفاوت تولید می‌کند، به این دلیل ساده که به مصرف کننده‌اش حس توهم انتخاب…

مشاهدۀ اصلی 1,001 واژهٔ دیگر

آیاگذشت زمان میتواند نکات منفی شخصیت افراد را تغییر دهد؟

اگر به مجموعه رفتارها و باورهایی که در جامعه معمول میشود فرهنگ بگوییم و ان را به دو دسته خوب و بد تقسیم کنیم. همانطور که اساسا انسانها در کل توجه بیشتری در دیدن و شاخ کردن نکات منفی زندگی خود و اطرافیان شان دارند میتوانم این نتیجه را بگیریم که در افکار عامه در جوامع دیگر بیشتر فرهنگ های بد معرف ماست. تا اینکه بعد از گذشت زمان و تعامل و زندگی در جامعه جدید نکات مثبت باورها و رفتارهایمان به دید بیاید و در تعریف حرفه ای تر یا کاملتر در کنار نکات منفی توسط ان خوبی ها هم تعریف شویم.

بعد از این مدتی که از کابل بیرون شدم با گذر از یک کمون (ناحیه) ای از شهر استکهلم که بیشتر مهاجرین عرب، ایرانی و افغانستانی در ان زندگی میکنند دوباره یاد کابل افتادم. وقتی انجا بودم دو چیز که گردش در خیابان را زهر میکرد یکی گلاب به رویتان دستشویی (تشناب) کردن مردان کنار دیوارها در معابر عمومی بود و یکی تف انداختن روی زمین که نه میتوانستیم سر را بالا نگه داریم که نکند با دیدن مردان رو به دیوار به صحنه وحشتاک تری مواجه نشویم و نه می توانستیم سرمان را پایین نگه داریم که نکند با دیدن تف های روی زمین حالمان به هم بخورد و چپه شویم. اینجا هم هرچند مورد اول را ندیدم اما روی زمین هر طرف تف انداخته بودند…

این منطقه مهاجر نشین در ذهنم بی فرهنگی بعضی از مردم خودم را در ذهنم تداعی کرد و با خودم گفتم عوض کردن محیط زندگی و زندگی در کشورهایی که خدمات اجتماعی مناسب دارند هم نمی تواند فکر مردم را عوض کند. اما ایا گذشت زمان خواهد توانست که این نکات منفی شخصیت افراد را تغییر دهد؟ من که خیلی امیدوارم به اینکه زندگی در این محیط ها کم کم اثرگزار باشد. اما دیدن این صحنه ها اینجا گاهی هم مایوس میکندم که حتی زمان هم جوابگو نباشد.

پ.ن: چیزی که همیشه با دیدن مردان رو به دیوار در کابل در ذهنم خطور میکرد این بود که یک اجر بردارم بکوبم تو سرش که همانجا برای همیشه ماندگار شود.

 

و کوه ها طنین انداخت

آوریل 24, 2014 3 دیدگاه

بیست و دوم اپریل از یک سفر ده روزه طولانی خانه فامیل برگشتم. اصلا نمیدانم دلم خواست برم یا که رودربایستی موجب شد چهار ماه بود احوال میگرفتن.

حس میکنم که به من هیچ جا خوش نمیگذرد همین سفر بود که بمن فهماند که به تنهایی عادت کردم. وقتی وارد شهر خودم شدم. بعد یکماه تازه فهمیدم بهار شده!

از کنار کتابخانه شهر رد شدم ولی اینبار چیزی بهم گفت برو ازش بپرس شاید کتاب به زبان فارسی داشته باشه و داشت.

عجیب بود در شهر کوچکی مثل اینجا انها جدیدترین و پرفروشترین کتاب خالد حسینی ؛وکوه ها طنین انداخت؛ را داشتند. سریع گرفتمش با یک رمان دیگه به اسم ماه گرفته ها که شاید سالها بعد حتی یادم هم نیاید موضوع داستان اش چی بود. ۲۳ اپریل روز به مناسبت روز جهانی کتاب من واقعا از داشتن کتاب جدید خالد حسینی شوکه و خوشحال بودم.

در کمتر از ۲۴ ساعت رمان را خواندم. خیلی وقت بود که دلم هوس خواندن کتاب با صفحات کاغذی به دستم با یک داستان جذاب کرده بود.

چیزی که اخر داستان های خالد حسینی حس میکنم برای ادم باقی میماند یک انسان در یک بیابان وسط تابستان است که چه کند. او واقعا عمیق ترین احساسات درون ادم را بیدار میکند. به پوچی می رساند و به قضاوت میکشاند و در دادگاه درون محکوم به اعدام میکند. دلت میخواهد این نباشی. کشورت اینوضعیت نباشد و این خونخواران قدرت در دست نداشته باشند دلت میخواهد یک تنه به جنگ همه انها و خودت بروی.  با اینکه خارج از کشور زندگی میکند اما درک اجتماعی اش از وضعیت کنونی افغانستان تا این حد عمیق است و میتواند با هنر جادویی کلمات اش تناقض ها فساد بی عدالتی و ظلم را به زیبایی به تصویر بکشد…

 

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 786 مشترک دیگر بپیوندید