نامه اي براي بودا
از غم كده ي ويرانمان گفتي ، گفتي كه بيگم اميد را ميگردد،از غم فروشان در لباس بولاني فروش وكهنه فروش و…به بيگم بگو:ماهم در اين غمكده به دنبال اميديم و اگر روزي ايمان بياوريم كه اميد ديگر نيست،آيا مانند تو خواهيم ايستاد؟از بيگم بپرس كه پيرمرد گدايي را كه ديروز ديدم، روزي چه روياهايي داشته؟چه اميد هايي را از دست داده؟چه ميفروشد در بدل پول؟از او بپرس چرا كه تنها بيگم «الهي غم ها «ميتواند او را تفسير كند،ديدمش كه ملنگيد،با خودم گفتم براي چه بودا از دردهاي اين مرد چيزي نگفته؟التماس براي بيشتر»بودن»ديگر براي چه؟ناگهان آن طرف ترديدم كه پسرك سگرت فروش،كودك ديگري را به باد كتك و ناسزا گرفته، محكم ضربه ميزد،گويي كه بودايش را منهدم كرده وشايد فاجعه افشار يا جنايت هاي عبدالرحمن،ياهم اجدادش كه به يك پول فروخته شده بودند…همه در مشتي گره خورده بودند و بر سر كودك فرود ميامدند،اينها را من در دستان گره كرده اش ديدم و اوشايد فقط بسته ي سگرت اش كه كودك آن را دزديده بود،پيرمرد دويد، با تمام قدرتي كه داشت، تا كودك را از دستش برهاند،گويي همه ي اميدش بود كه كتك ميخوردودليل التماسش براي بيشتر «بودن». در چهره رنجورش و در قدمهايش ديدم كه ميگفت:سرخ بتت را او از بين نبرده ،او مسئول فاجعه افشار نيست، او هم اجدادش…،او هم نشاني سرخ ازعبدالرحمن هاي زمانه بر قلب كوچكش دارد،او نيز مادرش را گم كرده ودر روياي ديدن خواهرش است،به زحمت او را رهانيد،چشم هايش از غم بودا ميگريستند،رهانيد اميد را،به بيگم بگو كه اسم كودك اميد بود،شايد…